۱۳۸۹ آبان ۴, سه‌شنبه

در مورد خودت بود؟




کسي که اين سوال را از شما ميپرسد يعني خيلي لطف کرده و در تصميم گيري نهايي اش شما را هم سهيم کرده والا هستند جمع کثير دوستان و آشناياني که با خواندن يک داستان کوتاه ، دو خط شعر يا حتي يک پاراگراف ناقابل و سرسری با نامتان پاي آن، خودشان قبلاً به نتيجه رسيده اند....يا اصلا نه ! اول اسم اعظم تان را ميخوانند و بعد خط به خط نوشته را با آن تفسير و تعبير ميکنند...

وقتي متن را هل هلکي و سرسري خوانند، اول لبخند محو و کجکي ای گوشه لبش مينشيند ،بعد سرشان را به ديوار يا مبل پشت سر تکيه ميدهند و دستها را روي شکم قلاب ميکنند، اين يعني مرحله "تصور"– دراين مرحله صورت شما با صورت شخصيت داستان يا راوي شعر عوض شده ، تصاوير و صحنه ها بازسازي ميشود_ بعد لب هايشان را به قد و قامت يک لبخند به قاعده باز و چشم هايشان را ريز ميکنند ، سعي ميکنند به دور ترين افق دردسترس نگاه کنند و همه چيز را يک بار ديگر مرور کنند، اينجاست که ميرسند به مرحله "کشف"– که اي بابا ! عجب داستاني داشته اين "کل علي ما" ! آنوقت است که کند و کاو در رفتارهاي ماضيتان شروع ميشود،تک تک شوخي ها،درد دل ها و عکس العمل هايتان در هر زمان و مکانی، با هر روحيه و حال و هوايی به چهار خط نوشته اتان ربط داده ميشود و ناگزيرتاويل ميگردد_ بعد شايد سرشان را خيلي خفيف به دو طرف تکان بدهند ، آه بلندي بکشند و با فشار پا ،صندلي اي را که رويش نشسته اند يا ميز جلوي پايشان را هل بدهند واز جا بلند شوند ، اين ميشود مرحله "تاسف"_ يعنی بيچاره شما که به اين شکل مذبوحانه و حتي کودکانه سعي کرده ايد مشکلات و مسائل زندگي خصوصيتان را مطرح کنيد و تسکين پيدا کنيد _

بعد ممکن است سر يخچال بروند ، شيشه آب را به لبهايشان بچسبانند و قلپ قلپ، چند جرعه آب سر بکشند بعد هم به در يخچال تکيه بدهند و تويش را ورانداز کنند،اين يعني مرحله "سبک وسنگين" _ تعداد گاف ها و آتوهايي که شخص متصوراست به شما داده با گاف عظماي شما (نوشتن) مقايسه و سبک سنگين ميشود،اينکه چند بار در زندگی از شما "کم آورده" و چند بار از شما "جلو زده" و اينکه اصولا کجای اين اتوبان شلوغ و چند بانده ،بوده و بوده ايد،خوب بررسی ميشود _ بعد يک سيب چروک شده (و معمولا زرد) از ته يخچال پيدا ميکنند، در يخچال را بي هوا هل ميدهند و با اولين گاز نصف سيب را چنان ميکَنند که آبش کم ِکم روي لوچه اشان ميريزد و هم همينطور که سيب را ميخورند ،آرام آرام از آشپزخانه بيرون بيايند و روي مبل ولو شوند تا از مقام شيرين"سَرتري" لذت وافي را ببرد _ اينجا ديگر ذره اي شبه در بهتري و برتري باقي نميماند،هم آنقدرظرافت داشته که از پس پرده ي "فريب" درد واقعي شما را تشخيص دهد،هم آنقدر ظرفيت داشته که اينطور بند را آب ندهد و جلوي مشکلات کم نياورد و هم خيلي بيش از آن که تصور کنيد از زندگي شما "واقعيت "ميداند_

وحالاست که ناگهان ورق بر ميگردد، احساس صميمت و دوستي وصف ناشدني اي قلبشان را فراميگيرد،يادشان ميايد که خيلي وقت است ازتان خبري ندارند، سيبشان را تند تر ميجوند وهمينطور که دست هايشان را با لباسشان پاک ميکنند و گوشي را برميدارند .

نميدانم نوشته هاي بالا چقدر بدبينانه بود،نميدانم چقدر نويسنده گان و خواننده گان اين حالات و فضاها را تجربه کرده اند،نمیدانم چقدر منصفانه بود.

اما ميدانم که دوست داريم به زندگي خصوصي هم سرک بکشيم، که دوست داريم از زير و بم روابط ديگران خبر دار باشيم ،که دوست داریم رفتارهایشان را آنطور که میپسندیم معنی کنیم و از همه مهمتر ميدانم که اين ها را براي بيشتر کردن اطلاعات عمومي امان نمي خواهيم،اين ها را همه ميدانند...اما...اما مسلم است که داستان به اينجا ختم نميشود و بايد "علتي " باشد براي اين همه "معلول" هر روزه.

اصلا هم لازم نيست که دروغ بگوييم ، غيبت کنيم،تهمت بزنيم يا نمودهاي شناخته شده ي "خاله زنکي" ديگري را از خود بروز بدهيم تا از اعضای این گروه حساب شویم.همان لبخند محو و کم رنگي که بعد شنيدن بعضي خبرها گوشه لبمان مينشيند ،همآن احساس قد کشيدن و يک سر وگردن بالا آمدن و همان نگاه به خط پاياني که حالا پشت سرمان است ... بس است براي نمايش چيزي که شايد آبرومندانه ترين نام برایش "برتري خواهي" است.

"ميخواهيم برتر باشيم" و اين برتري بايد "ثابت " شود و بايد بر خيلي ها "ثابت "شود و بايد هميشه "ثابت" شود و بايد همه جا "ثابت" شود و اين ميشود که ميشويم کاراگاه بي جيره مواجب دايره ي"اثباتي " ذهنمان و دائم دنبال سند و مدرک ،دماغمان دراز ميشود به زندگي ديگران.

و خيلي وقتها همين " احساس برتري در لحظه" ميشود پايه و اساس دوستي هايمان و مبناي رابطه امان، اين ميشود که دائم همه در حال "سبک سنگين"کردن و شدنيم، همانطور که پشت مسند قضاوتمان نشسته ايم و چکش ميکوبيم ،روبروي چکش ديگري اين پا و آن پا ميشويم و جواب پس مي دهيم . اصولا داستان فراي اين داستان هاست، اين"نوسان دائم ميان توسر خوردن و تو سري زدن" ، اين تلاش دائم براي ارضاي حس برتري ،اين نياز به "تحقير" براي "ترفيع" و در نهايت اين "بيدادگاه ذهني" 24 ساعته... داستان همه مان نباشد ، قضه بيشترمان هست.

آخرش اينکه نياز داريم احساس کنيم برتريم تا بتوانيم با کسي " مثل آدم "دوستي کنيم ....


۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه





بالاخره به لطف تمامی عناصر معلوم الحال زمینی و آسمانی موفق شدم یک داستان بنویسم( حالا دست ...دست) و از آنجا که امیدواریم گوش شیطان هم مثل بقیه دوستان ملکوتی مان کر باشد و اگر هم نباشد برایشان محلی از اعراب نداشته باشیم که بخواهند در کارمان زپلشک بی اندازند ،این داستان قرار است قسمت اول از یک مجموعه داستان مرتبط باشد که قرار است بعدا به رشته تحریر در بیاید.
از تمام دوستان ادیب و دانشمندم تقاضا دارم که مرحمت نموده،منت نهاده رحمی به حال این ابن السبیل دیار کفر نموده، این داستان را با صدای خودشان بلند بلند بخوانند و اگر زحمتی نبود ،به من بگویند که چه خاکی به سرش کنم که بهتر شود
زیاده عرضی نیست و اینک این شما و این ...... داستان شماره 1.

1

در را که باز کردی اول صدای زنگ ریز و ملایم زنگوله ی بالای در حواس ات را پرت کرد و بعد چند جفت چشم که از پشت صندوق و دیوار نصفه آشپزخانه و زیر یکی از میزها به تو دوخته شده بود.

پشتت را صاف کردی و سرت را بالا گرفتی،از در خانه که آمده بودی بیرون ،پشتت را صاف کرده بودی و سرت را بالا گرفته بودی.از کنار مردم که رد میشدی به صورت هایشان نگاه میکردی.هیچ کدام شبیه قهرمان ها نبودند،کوتاه و خمیده ،بی آنکه جلوتر از قدمهایشان را نگاه کنند از کنارت رد میشدند و تو چانه ات را بیشتر به سمت آسمان میگرفتی و به تصویرت که روی شیشه ی مغازه ها می افتاد،لبخند میزدی.

زنگوله ی بالای در هنوز صدا می داد که در را بستی.

:خالد...خالد...اوجا چه میکنی ...همه جونت چرک کردی

زن از دو در نصفه ای که از دو طرف به تیغه های گچی لولا شده بودند بیرون آمد و به سمتت آمد،یک قدم عقب رفتی و به چراغ های چشمک زن شیشه چسبیدی .همینطور که دست اش را با پیش بند ِبسته به کمرش پاک کرد از کنارت گذشت و به طرف میز کنار در دوید. خالد که زیر میز به شکم خوابیده بود و ماشین اش را از تپه ماهورهای قوطی های نوشابه رد میکرد فقط فرصت کرد یک قوطی نوشابه را در مشت کوچکش جا کند ...

:سی کن،با رخت تنت چه کردی...

زن قد بلند بود..آستین ها را تا روی آرنجش بالا زده بود وچند النگوی زرد و کلفت را تا کنارِ تای آستین بالا برده بود .

-ورخیز ...نکن...صدا نده..ذلیل بمیری...دست های خالد مثل ماهی از دستش لیز میخورد و بیرون میآمد.یکبار دیگر دستش را محکم روی پیش بند کشید و دوباره به سمت خالد خیز برداشت. چشمت میرود دنبال لکه های قرمزی که به پیش بندش چسبید اند و آنقدر دنبالشان میکنی که از همان در نصفه تو میروند و بعد پاهای خالد که یکی با کفش و دیگری برهنه کشان کشان دنبالش کشیده میشود.

:سلام چی میل دارین؟ ابروهایش کلفت و کمانی و چشم هایش کشیده بود. ته لهجه ی نمی فهمی کجایی داشت-مثل زن قد بلند-روزنامه را نشانش میدهی و دوباره پشتت را صاف میکنی.

: اجازه بدین باید با خانم صحبت کنین...

کنار صندوق می ایستی و نگاهش میکنی که از همان درهای قهوه ای نصفه تو میرود.صندوق را روی یک قفسه چوبی گذاشته اندکه از سطح زمین قفسه هایش شروع میشود .همه قفسه ها پراند . قاشق ها و چنگال های فلزی در یک قفسه،دستمال سفره و نی در قفسه کناری وهمینطور تا بالا....و دو مگس که روی دکمه های صندوق با هم بازی میکنند واز روی هم پرواز میکنند.چشمت به مگس هاست که دختر صدایت میکند.

یک لنگه در را باز کرده و لبخند میزند: بیاین باهاشون صحبت کنید.

از درهای نصفه تو میروی،اول یک منتقل بزرگ و پهن است که درست کنار در گذاشته اند و روبرویش یک میز فلزی ساده و تمیز به دیوار تکیه داده شده ،مانده ای که اصلا از بین این میز و منقل میشود رد شد یا نه.

:سلام خوبستی؟ ساعت شما خوبست؟...

زن قد بلند ته آشپزخانه ایستاده و با سر اشاره میکند که جلوتر بروی.بوی پیاز و چربی با بخاری که از قابلمه های در حال جوش بلند میشود توی هوا لمبر میخورد و به سمتت میآید.آشپزخانه شلوغ است، خوب نمیتوانی دور و برت را نگاه کنی ،فقط چند میز ،اجاق گاز و یک یخچال دیواری بزرگ را زیر چشمی میبینی و چند نفر را که از این گوشه به آن گوشه میدوند.روزنامه را که توی دستت مچاله شده توی کیف فرو میکنی و روبروی زن می ایستی.دست هایش را در لگن بزرگی فروکرده و گوشت ها را چنگ میزند.کف دست اش را روی گوشت ها مشت میکند و فشار میدهد و از آنطرف ذرات گوشت از بین انگشتهایش بیرون میریزند ،دست هایش ماشین وار و سریع باز و بسته میشوند و گوشت ها مثل کرم های کوچک هر دفعه از لای انگشت هایش وول میخورند و بیرون می آیند. چشمتت را روی گل های زرد و قهوی ای سفره ی کنار لگن میچرخانی.

: خوب قبل تر این کار کردی؟

دستش را که بیرون میآورد، چند تکه کوچک قرمز که به النگو هایش چسبیده اند تا ساعدش بالا میآیند .

آخر هفته ها کار میکنی؟اجازه کار داری؟ ذره ای گوشت را بین انگشت هاییش فشار میدهد.

:فاروق جان این پیازش اندک است... رویش را برمیگراند و با مردی که پشت به تو روی همان میز، گوشتها را به سیخ کباب میچسباند حرف میزند.گردنش پهن است و کوتاه ، انگار که سرش را یکراست به پشتش وصل کرده باشند، ماهیچیه های پشتش آنقدر بزرگ شده اند که پشت را کمی قوز و خمیده کرده اند. دستش را که ازچربی برق میزند جلو میآورد و تکه ای از گوشت را به دهانش میگذارد.سرت را برمیگردانی و سعی میکنی گل برگ های قهوه ای سفره را بشماری1...2...3، لایه ی چربی ا از سر انگشت هایت تا سقف دهانت و از آن طرف تا ریه هایت را پوشانده.آب دهانت را قورت میدهی و به در نصفه نگاه میکنی.

: بسشه

فاروق سرش را از ته تراشیده . شلوارک سبزی پوشیده و یک زیر پیراهنی سفید و نازک که از چند جا لکه های زرد بزرگی رویش شکوفه زده اند. زیر چشمی نگاهت میکند و به زبان دیگری چیزی به زن می گوید ، زبانشان را نمیفهمی ...سرت را پایین میاندازی که نگاهشان نکرده باشی.کف زمین را نمیدانی با موزاییک چه رنگی پوشانده بوده اند ،شاید اولش خاکستری بوده یا خاکی...به هر حال حالا بیشتر به زردی میزند. پایت را از روی یک لک پت و پهن زرد میگذاری و سر میدهی...فاروق مدام یک جمله را بلند بلند تکرار میکند و زن سرش را بالا می اندازد،حس میکنی سنگینی نگاه هر دوشان روی پشتت افتاده،دوباره پشتت را صاف میکنی .

:دختر جان اسمت چی هست؟مرد چیزی میگوید... پسر جوانی جلویت خم میشود و جعبه ای گوجه از زیر میز بیرون میکشد ،شلوارش از چند جا سوراخ است،چند تار ریش اش هم که از کنار صورتش بیرون زده. تا میایی سرت را برگردانی و نگاهش نکنی ،کمرش را راست کرده و روبرویت ایستاده ریش اش تنک است و مثل یک مثلث از چانه اش بیرون زده است. ،لبهایش را برایت کجکی باز میکند ،یک دندان نیش ندارد و یکی از دندان های پیش اش کاملا قهوه ای است. فکر میکنی تو هم باید لبخند بزنی...

: خوب اگه امروز کار نداری،از 12 شروع کن،مرد کچل دوباره چند بار یک جمله کوتاه را تکرار کرد....به همان زبانی که نمیفهمی....

: به مچت نگاه میکنی و بعد به در نصفه...

:خوب پس به سلامت .فردا 12 اینجا باش. آستین بلوزت را روی مچ دستت پایین میکشی و دستت را روی جای خالی ساعت میگذاری.

کیف را روی شانه ات جابه جا میکنی و چانه ات را بالا میگیری...فاروق صدایت میکند،نزدیک در نصفه رسیده ای...خانم ...خانم

از جلو لکه های زرد زیر پیراهنش بزرگ تر و پر رنگ ترند.

:شوهر که داری؟ نمیدانی سرت را در جهت درست تکان داده ای یا نه!

:ببین خانم...ما اینجا مشتری عرب داریم،مردم غیرت دارن...از فردا اینطوری لباس نمیپوشی،با مشتری ها لاس نمیزنی...پشتت را صاف میکنی و یک قدم دیگر به طرف در بر میداری.

: خانم ....فکر میکنی یک قدم دیگر به در رسیده ای...خانم...بر میگردی. دستش را بالا آروده . کنار ناخن هایش جرم صورتی-قرمز رنگی جمع شده....خانم

:از ساعت 11.30 کار گارگرها شروع میشه، تا میزها و کف رو تمیز کنی 12 شده.

حتی فرصت نمیشود بپرسی که مگر کجای لباست بد بوده؟ ....که کف یعنی کجا؟ ...که دست هایش را باید چند بار بشویید ؟ که چرا اینقدر ساق پاهایش نازک و پشمالوست؟

دختر ابرو کمانی کنار یکی از میزها ایستاده و سماق دان ها را تمیز میکند. زیر میز هم خالد تپه ماهورهایش را رنگ رنگ چیده و با ماشین از بینشان رد میشود.

در شیشه ای را که بستی ،صدای زنگوله ی بالای در دیگر نمی آمد، کیفت از روی شانه هایت سر خورده بود و به سر شانه ات آویزان شده بود. روی صندلی ایستگاه نشستی ... چانه ات چنان به گردنت چسبیده بود و خودت را نشانه رفته بود که اتوبوس را ندیدی که از جلویت رد شد و آدمها را که سوار شدند و پیاده شدند. روی صندلی ایستگاه نشستی و نشستی.......

۱۳۸۹ مرداد ۸, جمعه

خنده



- سلام به روی همیشه خندونت. هر چی صبر کردم که نیومدی مادر..گفتم حتمی یادت رفته.. قدیم ها بچه که ناخوش میشد،مادره مثل مرغ سرکنده ،دور خودش میچرخید و بال بال میزد،این روزها زنها دل گنده شدن ،میخندن میگن خوب میشه...نه تو ها کلا میگیم...

- گرم کن بده بخوره..دیشب پختم ، دم بریده بگو یه قاشق خورد ، نخورد. کشتیارش شدم ننه یه قاشق بذار دهنت ، آخه آشه...هلالهل که نیست . لب نزد. بس که این مادره آشغال میریزه حلقشون. بق کرد کنار دیوار تا باباش اومد بردش. روزی که رفتیم خواستگاری،مادرش دراومد که از هر انگشتش هنر میباره، آشپزیش چنین ،خیاطیش چنانه . بگو یه وعده غذای حسابی که بپزه بذاره جلو اینا، اصلا و ابدا. زنیکه فقط فکر و ذکرش قرو فر خودشه.به این قبله اگه دروغ بگم ، لباس به تنش دو بار ندیدم . یکی نیست بهش بگه آخه لباس شعورتو زیاد میکنه، شخصیت نداشته تو بالا میبره که پول این پسر مادرمرده منو اینطوری دور میریزی؟ آخه خدا رو خوش میاد؟

Iهمین جا خوبه مادر...یه دستی هم سر گوش این خونه بکش.خوبیت نداره.پسرت بهتره ؟ تبش برید؟ به خدا دیشب میخواستم بیام سر بزنم ، اومدن پسرور انداختن تو جونم ، که سالگرد ازدواجمونه میخوایم تنها بریم بیرون. ایشالا سالگرد مرگ من ! با این مرد باراوردنم ، پسره اصلا زن داری بلد نیست ، یه روز تولده ،یه روز سالگرده ،یه روز همینطوری سواری میده ننه مرده .گفتم دوباره یه چیزی میگم بچم ناراحت میشه. آدم والا سگ بشه مادر نشه. دستت درد نکنه ، تازه دمه دیگه؟

باید روزی که اومد تو این خونه رو میدیدی ،سیاه و خشک بگو نی قلیون ،یه عینک به چه بزرگی میزد گله چشش عینهو قورباغه

- بعله خانم با پول مفت وبی زبون همه خوش برو رو میشن. اوون اول ها که آدم روش نمی شد تو در و همسایه نشونش بده . هر چی میگفتم آخه دختر یه کم بخور جون بگیری ، یکم بزک کن ، به خودت برس، پسره پشتش در می اومد که..چرا اینقد بهش غر میزنی ،خیلی هم خوبه .منم دیگه چی بگم.گل راضی بلبل راضی گور پدر من ناراضی، دستت درد نکنه،یه ذره پرمایه تر میریختی ...

- یه بلوز و دامن چارخونه داشت ،به این قبله ،شور و واشورهمونو برش میکرد ، خونه عمه ،خاله ، دایی نمی دونی ،نمی دونی چه آبرویی ازمون برد، روم نمی شد تو رو فامیل نگا کنم.حالا هفته پیش که مهمون داشتم...از صبح چند دست لباس ورداشته اورده که کدومو بپوشم...

- آره حالا بعضی وقتا یه قاشقی تو دیگ برام هم میزنه، مهمون داشته باشم ،سبزی خریده باشم.اونم نمیدونم چه فکر و مکری پشتشه، واسه مادرشوهر کسی که بی غرض کار نمی کنه. آره بخند مادر،بخند که روز خوشیته،دو روز دیگه که یه لکاته اومد پسرت رو برداشت وبرد سلامت میکنم...

- گفتی داداشت دکتر چی بود مادر؟

- تو فک و فامیل دندون پزشک ندارین؟

- من ؟ نه خانم ، من هنوزم یه دندون عملی تو دهنم ندارم . همش سالمه ، تازه حالا رنگش برگشته و اوون برق سابق و نداره، جوونیام دندون داشتم ، بگو یه ردیف مروارید. شوهرم خدابیامرز عاشق خندیدنم بود.

- اونوقت این دختره دو سه سال پیش رفت دندوناشو سیم کشی کرد ، شما هنوز تواین خونه نیومده بودی ، همین چند وقت پیش بازشون کرد.بگو آخه اونوقت که خونه بابات بودی باید این کارا رو میکردی ، که روز عروسی هر دفعه که دهنتو باز میکنی ، از خجالت آب نشم.

- نه گفتم اگه آشنا داری ، برو این دو تا دندون جلوتو نشونش بده ، بلانسبت عین خرگوش اومده رو هم ، تا میخندی این دو تا می افته بیرون . خیلی تو ذوق میزنه،

- ، صورتتو ضایع کرده اصلا، شوهرت نگفته بود بهت؟برو زودتر یه فکر به حالش بکن بد دور زمونه ای شده، والا ،باید چارچنگولی بچسبی شوهره رو که سرش به یه آخر دیگه بند نشه،این عفت خانوم هست ،طبقه چهاریه..دیروز میبنم با چه مکافاتی از این پله ها میره بالا... چرا اون انگشت رو تو لب و لوچه ات فرو میکنی...با اینا که درست نمیشه دختر جون...میگم چته میگه این چربی های شکمم رو در آوردم ،بخیه دارم.میخواستم بگم مگه از نکیر و منکر دلبری کنی،وااالااا زنیکه پیر سگ ...

- حالا چه عجله ای بود مادر، دیر نمیشد که،کاسه خالی رو بعد هم میشد داد دست مهمون. نه دیگه برم پایین، از کار و زندگیم افتادم.تو اوون آینه که چیزی معلوم نیست صورتت رو کردی توش،ولش کن ولش کن باید یه فکر اساسی کنی ،عوض این حرفا یه دستمال بکش به این زندگی ات،زن به تمیزیش زنه ،وگرنه یه قرون هم نمیرزه...وای این پله ها سرآخری منو میکشه...پا ندارم که...تموم هم نمیشه بد مصب...

۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

گزارش یک بیمار بی درد



خوب همانطور که وعده داده شده بود،در پست قبلی "دلگویه های یک بیمار بی درد"به بصر و نظر علاقه مندان رسید،از آنجا که بازبینی و بررسی روان شناسانه ی! خط به خط این نوشته از توان ما و حوصله خوانندگان گرامی خارج است ،لذا تنها به اشارتی و کنایتی بسنده میکنیم و باقی را به اذهان آماده و مطلع خوانندگان عزیز وامیگذاریم.

بیمار در بند ابتدایی نوشته مشکل خود را به این گونه بیان میکند:"مثل روح های سرگردان فیلم ها شده ام،از همانهایی که باور نمیکنند مرده اند و دیگر نیستند ،از همانهایی که دائم جلوی راه خانواده و دوستان و آشنایانشان را میگیرند و میخواهند حالیشان کنند که هستند و کنارشان ایستاده اند، از همانهایی که ...دستشان از دنیا کوتاه است." خوب در اینجا توجه دارید که فرد خودش را با یک انسان مرده در شرایط یکسان و همانند قرار میدهد،حالا از حجم انبوه مواد غذایی و آب تصفیه شده ای(شخص مذکور گاهی به آب شیر نیز رضایت نداده از آب قوطی دار یا همان معدنی استفاده می نماید) که ایشان تبدیل به کود میفرمایند بگذریم ،اکسیژن مصرفی ایشان حاصل زحمت و تلاش شبانه روز چند گیاه و درخت است؟؟ هزینه یک روز زندگی ایشان (یا به زعم خود ایشان"مردگی") در این مملکت چقدر است؟ چند بار در هفته آب بی زبان اینجا را برای استحمام مصرف میکنند؟ایشان که فرموده اند "دستشان از دنیا کوتاه است" روز چند بار با مادر و پدر و خانواده تلفنی و اینترنتی صبحت می کنند؟ و با تمام اینها ،ادعای واهی روح سرگردان بودن ،صد البته چیز بیشتر از دروغ یا دست کم دردی دروغین نیست.

در جای دیگری نویسنده(بیمار) به خدمت خوانندگان عارض شده است که:" بنشینی لذت ببری از این همه زیبایی و امکانات و زرق و برق" خوب منظور از این پزهای روشن فکرانه و ناله های عارفانه چیست؟ آیا نویسنده مدعی است که از هفت شهر عشق بازدید به عمل آورده یا در هفت مرحله عرفان به برادر بزرگوار "حلاج" هم "زکی " گفته و از وی جلو زده است؟ اگر اینطور است پس چرا در هوس خرید یک لباس یا کفش زیبا سر از پا نمیشناسد و روز و شبش دگرگون میشود؟ آیا اگر نامبرده میتوانست به قول خودش آنهمه امکانات و زرق و برق را داشته باشد،باز هم لذت نمیبرد؟ آیا مشکل اصلی که "آگاهانه یا ناگاهانه" در پی مخفی کردن آن است،همان "نداشتن" نیست که میخواهد با "نخواستن" تعویضش کند و خواننده را "یا خودش را" به اشتباه بیاندازد؟ یا در جای دیگر می نویسد" چشمهای آبی،موهای طلایی،خانه های شیروانی دار رنگی،باغچه هایی پر از لاله و سنبل و بچه هایی به غایت شاد...و تو مثل لکه های ننگ و ناهمرنگ وصله این میان ایستاده ای که چه؟که یادت بماند که آن همه رویای شیرین کودکی ،برای خیلی ها رویا نبوده و ..... تنها کاری که از دستت بر می آید این است که وقت مسواک زدن شیر آبشان را تا آخر باز بگذاری" در اینجا هم باید از بیمار پرسید اگر چشمهای تو هم آبی بود و باغچه ات پر از گل و سنبل، آیا باز هم مشکلی داشتی با خانه و شهر جدید؟ آیا این همه ناله و انابه چیزی بیشتر از زیاده خواهی یک انسان بی درد است؟ و این بیماری تا جایی پیش رفته که "بچه های به غایت شاد" هم میشوند دلیلی! برای ناراحتی و غصه شخص مذکور.

این قبیل نشانه ها را در جایی که نویسنده به عدم توانایی صحبت کردن و دردل کردن هم اشاره میکند قابل بررسی است که آنها را به خواننده گرامی وامیگذاریم چونکه دیگر حوصله امان از دست خودمان هم سر رفته است.