۱۳۹۰ فروردین ۲۱, یکشنبه

نقدی شتابزده بر" شتابزده گی فکر ما"



امروز در فیسبوک مقاله ای خواندم با نام "از وضعیت شتابزده ی فکری ما" ، آمدم چند خط نظر زیرش بنویسم دیدم نظرم بیش از چند خط میشود، اینجا مینویسم

آقای خسرو منصف،نویسنده مقاله تلاش کرده ، دور بایستد و به عنوان یک ناظر خارجی بیطرف، به مشکلات و نواقص "علوم انسانی" وارداتی به ایران و زبان فارسی نگاه کند، که به نظر من تا حدی در تعیین و تشخیص این نکات نیز موفق بوده اما در پروراندن و باز کردن موضوع ، قدری دچار "شتابزده گی " شده است.

یکی از مشکلات زیرساختی ِ سد راه آشنایی با مدرنیته و فرهنگ غربی ، به زعم نویسنده مشکل زبان است، نویسنده معتقد است زبان فارسی با توجه به عدم پویای علمی و تاریخی و اساسا به علت اتکا به فرهنگی متفاوت ،قابلیت انتقال درست و کامل مفاهیم فلسفه و مدرنیته ی را ندارد.

شاهد مثال ذکر شده تفاوت اساسی و پایه ای میان علوم انسانی و طبیعی است، نویسنده معتقد است علوم طبیعی تنها از زبان به عنوان یک ابزار در انتقال مفاهیم استفاده میشود اما در علوم انسانی "زبان " نه تنها یک ابزار که یکی از مفاهیم و پایه های علم است و به همین دلیل، فردی از یک فرهنگ دور و متفاوت چون "زبان اثر " را به مثابه ی بخشی از فرهنگ و تاریخ نویسنده اش حس نکرده و با آن زندگی نکرده، پس لاجرم قابلیت درک تمام و کمال و آموختن و انتقال آن از طریق ترجمه به دیگر همزبانانش را ندارد.

من نیز با پررنگتر بودن نقش و عملکرد زبان در علوم انسانی موافقم ، اما دوست دارم از نقطه نظر خودم یک بار دیگر این جریان را مرور کنم.

علوم طبیعی، از رابطه ای ابتدایی مثل رابطه نیرو و جاذبه گرفته تا نظریه های پیشرفته ی ریسمانها ،همه از قوانین طبیعی – که در تمام کره زمین به صورت یکسان برقرارند- پیروی میکنند ، به همین دلیل با شناخت روابط و عناصر دخیل و داشتن پشتوانه ی علمی مناسب ،فرد با هر زبان و فرهنگ و ملیتی میتواند مفهوم را درک و در صورت لزوم استفاده کند اما آیا در آموختن علوم انسانی داستان از اساس و پایه چیز دیگری است؟ آیا علوم انسانی مجموعه ی از مفاهیم و ادراکات کاملا آنی و لحظه ای است که تنها برای افرادی با مختصات و شرایط محیطی مشابه قابل درک و آموختن است؟ آیا نمیتوان برای رفتار و احوالات "انسانی" قوانین و روابطی – نه به اندازه ی علوم طبیعی متقن و دقیق - را متصور بود؟

هر انسانی به عنوان یک بیننده ی کاملا عادی و معمولی – نه به عنوان یک جامعه شناس و صاحب نظر- قادر است در روابط اجتماعی خود با هر فردی – صرف نظر از زبان و فرهنگ و طرز فکر- از یکسری قوانین پیروی کند و به نتایج کم و بیش یکسانی برسد.

مثلا لبخند زدن به کارمند بانک وقت پرداخت قبض برق ، احساس بهتر و احتمالا یک لبخند به عنوان "جواب" را برای طرف به همراه خواهد داشت، چه در تهران ،چه پاریس چه هونگ کونگ.

این مثال گرچه در مقایسه با مفاهیمی که آقای منصف در مقاله اش مطرح کرده بسیار پیش پاافتاده است، اما باور دارم که اگر درباره ی علوم انسانی به معنای کنش ها و واکنش ها در جامعه ی انسانی صحبت میکنیم میتوانیم به این دست رفتارها به عنوان الفبا و پایه ی این علم نگاه کنیم.

علوم انسانی از آنجا که درباره ی موجود واحدی به نام "انسان" در تمام دنیا صحبت میکند لاجرم نمیتواند در زبان های مختلف مفاهیم کاملا متفاوت و غیر قابل فهمی برای دیگر "انسان" ها به دست بدهد.بالیدن انسان در زبان و فرهنگ و تاریخ متفاوت منجر به تبدیل آن به موجودی فضایی و صددرصد غریبه برای دیگر ساکنان کره زمین نخواهد شد چون بخش اعظم پایه های علم روابط و ادراکات انسانی ریشه در درون انسان دارد نه در محیط و شرایط بالیدن او.

نکته ای دیگری که به نظرم از دید نویسنده خلط شده است، تفاوت میان آموختن و به کاربردن است، درک و یادگیری مفهومی بیگانه و ترجمه شده از به کارگیری و ابزار قرار دادن آن فاصله دارد. پیگیری مفهومی به نام "دموکراسی" در علوم غربی – مثال هایم در این بحث در حد مطالعه ام به عنوان یک علاقه مند عادی است نه بیشتر- با استفاده از آن مفهوم برای جامعه ی میهمان توسط روشنفکران جامعه تفاوت دارد ، به نظر من این بخش – کاربرد- علوم انسانی است که رابطه ای تنگاتنگ با تاریخ و فرهنگ جامعه مبدا داشته و به راحتی برای هر جامعه ی دیگری قابل استفاده نیست ولی این مبحث با موضوع " آموختن و درک " علوم انسانی تفاوت زیادی دارد.مثل این است که قانون جوشیدن آب در صد درجه را بدون توجه به ارتفاع از سطح دریا مورد بررسی قرار بدهیم. مسلم است که آب در ارتفاع 2000 متری در دمای یکسانی با سطح دریا به جوش نخواهد آمد، اما آیا این به این معنا است که علوم طبیعی قانون پذیر و قانومند نیستند و باید برای هر مکانی یک قانون خاص و متفاوت جستجو کرد، یا شاید تنها باید "شرایط مرزی" معادله را تغییر داد و از آن استفاده کرد.

نکته دیگر اینکه آقای منصف به نارسایی و ناپویایی زبان فارسی به طور اخص اشاره میکند و باور دارد زبانی که بخش عمده ای از توان و قدرتش در مقابله با زبان مهاجم عربی صرف و تباه شده و بیشتر عمق و پیچیده گی اش صرف آرایه های ادبی شده است کشش لازم برای انتقال مفاهیم عمیق علوم انسانی را ندارد.

چند نکته به نظرم میرسد که ذکر میکنم:

اول اینکه تا زمانی که نویسنده گان و متفکران یک زبان برای رشد و بالندگی زبان تلاش نکنند و زمانی که میشود از واژه هایی به مانند جهانی یا قراردادی استفاده کرد ،"یونیورسال" را رساتر و واضح تر بیابند، نمیشود به درجا زدن و راکد ماندن زبان ایرادی گرفت.

دوم اینکه ، اگر چه من هم به عقب ماندن زبان فارسی در قافله ی پیشرفت تمدن و زایش کلمات و افعال جدید واقفم ، اما به نظرم میرسد دادن تعریف " زبانی که تمام تلاشش در دایره استعاره و جناس سازی چرخیده و محصولات درجه یکش غزل و قصیده و مثنوی بوده" قدری دم دستی و "شتابزده " است. زبانی که تا دست کم چهارقرن پیش با شعر و نثر مفاهیم انتزاعی پیچیده ی – والا و پستش را صاحب نظر نیستم که قضاوت کنم – عرفان و فلسفه را منتقل میکرده و برای سوال چرا "هستنده هست" پاسخ های متفاوت تری از "صنع پروردگار" به ثبت رسانده ، لایق بررسی عمیق تر و تعریف جامع تر و منصفانه تری است.

سوم اینکه آقای منصف در جایی اشاره کرده اند" حال در چنین محیطی که سراسر تاریخش سرکوب و تبعیض و عقل‌ستیزی بوده یکهو پیامبرانی خواب نما شده‌اند و برای ما خوان‌های رنگین از لاکان و نیچه و دلوز پهن می‌کنند. نقالانی هستیم که اعتبار گوینده را به جای اعتبار گفته می‌گیریم. کسی حدیث قدسی نقل می‌کند و ما حدیث گویان مدرنی شده‌ایم که از نیچه و لاکان حدیث‌های گرانبار نقل می‌کنیم و در توهمی مسری آنرا به‌جای اندیشیدن می‌گیریم."

من هم با نظر ایشان موافقم و باور دارم ما خیلی وقت ها حق را به مرد میسنجیم نه مرد را به حق ، اما آیا خود ایشان در جایی که مینویسند " این زبان چطور می‌تواند در ترجمه سهل‌انگارانه و سرسری از پس بزرگان فلسفه و اندیشه غرب برآید؟" به همین دام نیافتاده اند؟ آیا ایشان ضمنی نمی گویند که زبان ما برای انتقال مفاهیم و اندیشه های این بزرگان ناقص و الکن است؟ آیا زبان قدسی این بزرگان را منزه از ترجمه ی ما نمیدانند؟

نکته آخر اینکه ایشان در زیر عنوان "نظامهای اندیشه همچون یک شبکه" به بحث تفاوت مفاهیم قراردادی در هر جامعه یا فرهنگی میپردازند، اینکه رنگ قرمز در یک زبان و فرهنگ چه رنگی هست و چه رنگ هایی را در بر نمیگیرد و صحبت کردن از رنگ قرمز بسته به فرهنگ و زبان فرد لزوما از رنگ واحدی با فردی با فرهنگ و زبان دیگر نخواهد بود و این مثال را شاهدی گرفته اند بر تفاوت علوم انسانی و مصادق های آن در غرب و در نهایت کج فهمی و بدفهمی ما از این مصادیق و مثال ها به خاطر فرهنگ و نقطه نظر متفاوت.

حالا من یک سوال دارم، آیا میتوان مطمئن بود تعریف من از رنگ قرمز با تعریف ایشان به عنوان دو هموطن و هم زبان یکی است؟ آیا برای یک طرفدار تیم پرسپولیس رنگ قرمز همان احساس و هیجان و تصوری را به همراه دارد که برای یک "استقلالی"؟

باور دارم ریز شدن و باریک دیدن بیش از حد چیزی جز " پیچیده کردن بی فایده ی مفاهیم" و ایجاد سد میان راه آموختن چیزی به همراه ندارد. وقتی کسی زبان غریبه ای را می آموزد، فکر کردن دائم به مفهوم و نحوه ی کاربرد و احساس کلمات در زبان جدید ، نتیجه ای جز کند شدن سرعت یادگیری و گیجی و ناامیدی یادگیرنده ندارد، در صورتی که همراه شدن با زبان و تلاش برای فهم حداکثری و نه صد در صدی یادگیری را قابل انجام و ممکن میکند.

در پایان باید بگویم گرچه بخشی از سخنان آقای منصف را نپسندیدم ، اما تلاش ایشان برای دیدن دقیق و بیطرفانه ی بخشی از ماجراهای " ما و غرب" قابل تقدیر است، به امید خواندن مقاله های بهتر و تازه تر از ایشان.

۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

انقلاب عاشق است

وقتی پسر باغبان و دختر صاحب خانه عاشق هم میشوند، وقتی که برای دیدن هم زمین و زمان را پشت سر میگذارند، وقتی که شب ها تا صبح اشک میریزند ، وقتی که کتک میخورند، تحقیر میشوند و وقتی که برای هم میمیرند، کدام ناظری است که برای یک لحظه تمام عقل و منطق و آینده نگری اش را رها نکند و آرزوی وصالشان را نکند. تماشاگران عاشقی هر چند هم اهل صلاح و مصحلت باشند با دیدن این همه شور و از خودگذشتگی و رنج ، کم کم باورشان میشود معجزه عشق را و خوشبختی صاحبان معجزه را .

و حالا اگر همین ناظران را از کنار این صحنه ی عاشقی بلند کنیم و کنار صحنه ی مبارزه ی عاشقانه ی یک ملت بنشانیم ، ملتی که تحقیر میشود،کتک میخورد، خون میدهد و علیه حکومتی مستبد و بیرحم مبارزه میکند، باز هم بعید است دلشان خون نشود و آرزوی سرنگونی و به خاک سیاه نشستن تک تک دیوان حکومتی را نکنند.

اما همانطور که همه شنیده ایم و دیده ایم و خوانده ایم، حال و احوال دختر متمول ، که از تمام زشتی ها و پلیدی های اطرافش- خواستگاری که برای پول پدرش خواهانش بوده، پدری ظالم و فاسد و مادر و خانواده ای ولنگار – فرار کرده و به دامن عشق پاکش پناه آورده، بعد از چند ماه دیگرگون است و به هکذا احوال ملتی که کاخ ظلم و جور حاکمانش را سرنگون میکند.

آنوقت که شوهر جوان زور می گوید و فحش میدهد،آنوقت که زنش را در خانه زندانی میکند، آن لحظه که دستش را بلند میکند و راست می خواباند تو صورت معشوقه اش، حال دختر دست کمی از حال ملتی که رهبرش را با چوبه های دار روبرویش می بیند و مستبدان و زورگویان تازه به دوران رسیده را مسلط به کشورش ندارد.

اینکه اگر دختر در خانه ی پدری می ماند و با خواستگار قبلی ازدواج میکرد ،اگر ملت به قول های دربار و وعده های اصلاح دل میداد و نفرتش را به حاکمان و عشقش را به رهبران کمی معتدل میکرد ،حالا کلاهشان کجای معرکه دنیا بود را کسی نمی داند.خوب یا بد اتفاقی افتاده و هزینه ی صرف شده و زمانی گذشته.

اما اگر صاحب تجربه ای اینچنینی، این نسخه را دوباره برای نسل بعد و دختران خودش بپیچد ،آنوقت آیا ما نمیتوانیم نتیجه را حدس بزنیم ؟

وقتی فرزندانشان را به راهی برانید که برای هیچکس برگشتی ندارد، وقتی نسل جوانش را به سوی خون و جنون و بیرون کردن دیوان – در اسرع وقت- رهنمون شود، آیا سخت است تصور 30 سال آینده؟

دیدن یک جنازه ی خونین بالای دست مردان و زنانی که از ته جگر فریاد میزنند "میکشم میکشم آنکه برادرم کشت" ،دیدن اشک مادران فرزند از دست داده، زندانیان تکیده تنها یک عکس العمل انسانی دارد :همراهی .

مگر میشود سکوت کرد؟

اما اینکه بخواهیم دامن بزنیم به بیشتر شدن این صحنه ها ، به ریخته شدن خون های بیشتر و شکنجه شدن جوانان بیشتر، جز اینکه بیشتر پرتاب میشویم به وادی احساسات انسانی و عکس العمل های آنی ، چه بهره ای برایمان خواهد داشت.

جز اینکه شعله ی یک عشق نافرجام را شعله ور تر کنیم،اینکه کم کم از زیر و بالای نظام، از تک تک صاحب منصبان دیده و نادیده نا امید و متنفر شویم، اینکه همه را با یک چوب برانیم چه سودی به بار خواهد آورد.

در هر دولتی علاوه بر صاحب منصبان و سیاسیون شناخته شده در نتیجه منفور یا محبوب، خیل کثیری و گسترده ای از مدیران و مشاوران و معاونان وجود دارند که در سیستم فعالند و به نوعی ابزار اداره ی کشور به شمار میروند.

در زمان انقلاب ، تقریبا تمامی اعضای این طبقه از صحنه ی کار سیاسی و اجرایی حذف شدند و نیروهای انقلابی –بدون سواد و تجربه و توانایی لازم- جایگزین آنها شدند.

حالا بعد از 32 سال که این طبقه ی جدید با هزینه های و خسارت های هنگفت –دست کم- اقتصادی و روش سعی خطا ، تا حدی صاحب تجربه و تحصیلات و فرهنگ مدیریتی شده، با دنیا آشنا شده، فرهنگ و تمدن آموخته و به قولی شوهری شده اند با شعور تر و قابل تحمل تر ،حذف کردن و به سزای عمل رساندنش آن همه انقلابی وار چاره ساز نیست.

شاید خیلی سه تیغه های کراوات به گردن که به چوب خشم انقلابی و خیانت و خون شهدا رانده شدند ، نه خیانت که خدمات زیادی به کشور کرده بودند، که اگر جیب خودشان را پر کرده بودند به خلق هم سودی رسانده بودند و امروز هم شاید باشند ته ریش دارن ِ یقه بسته ای که کار بلدند و قابل ، که با ریخته شدن خونهای بیشر و روا شدن ظلم های بیشتر ، راهی برایشان نمی ماند که یا از سیستم کنار بروند یا بمانند و با طوفان انقلاب کنده شوند.

و دوباره میشود حکایت داماد جوان و صورت کبود عروس.

شاید بشود مبارزه کرد و زیر بار خواستگار طمع کار و ریا کار نرفت ، شاید بشود با تلاش شبانه روزی و سفید کردن گیس،خانه ی پدری را قدری قابل تحمل تر کرد، اما از ترس این ماران غاشیه به دامن عقرب جراره ی عشق کور رفتن چاره ی کار نیست.

کاش مادران این سرزمین این قدر از عشق پرشور انقلاب و خشونت زیر گوش فرزندانشان زمزمه نکنند .

کاش یادمان دهند که هزینه ی خوشبختی و کامروایی 30 تلاش و زحمت و پیگیری است نه یکسال آتش و خون و جان.

۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

غربتی یا بیابانی


لازم نيست در بيابان زندگي کرد تا بياباني بود،همين که جايي از رگ و ريشه مان برسد به بي آبي و زردي و خشکي کفايت مي کند همه عمرمان را، يعني ميداني قاچ ها و ترک هاي بي آبان آنقدر عميق و کاري هست که بيازارد ،تا چند نسل بعدِ "بيابان گريخته " ها را.

کودک که بود راه ِکوير برايش به چرخ و فلکي بزرگ ميمانست، که سواري کوچک شان را آنقدردر دايره بسته ي جاده ها و ماشين ها و بدتر ازهمه، خارها و خاک هاي يک شکل ميچرخاند و ميچرخاند که يا دست آخر دلش به هم ميخورد و ياچشمهايش سنگين ميشد و سرش به لرزش هميشه گي شيشه عادت ميکرد.

شهرِکويرهم ،گرد و خاک بود و خانه هاي يک شکل و تک و توک درخت هاي بد رنگ و وارفته و اين جمله ي هميشگي مادر :" زبون بسته ها تشنه ان ".دستش را روي دست ميکوبيد و سرش را تکان ميداد.جوري با چشمهاي گشاد شده به زمين ترک خورده و قاچ قاچ نگاه ميکرد ،که انگار دفعه اولش است ،اسکلت خشک شده ي يک درخت انار را ميبيند .

اما يک سيب نارس ِ چروک ، روي شاخه لاغر و مرده ي درختي در حال تاب خوردن، ترس هم داشت، کودک از اين سيب ها و انارهاي ريز و چروکيده که روي درخت هاي خشکيده، دو طرف ماشنيشان را مثل تونل وحشت" گرفته بودند بيشتر از همه ميترسيد،لب هايش خشک ميشد و زبانش به قول مادر"مثل کبريت" به سقف دهانش ميچسبيد ، چشمهايش را محکم ميبست و دهانش را باز مي انداخت به اين اميد ،که پدر انگشتش را بگذارد روي دماغش و آرام بگويد: خوابيده ...که مادر ديگر نگوييد"زبون بسته ها تشنه ان کاش بارون بیاد"

چند هفته ماندگاری در کویر هم،روزها زیر باد پنکه های سقفی می گذشت به انتظار شکستن" کمر گرما"- پدر بزرگ خودش گفته بود بالاخره کمر گرما میشکند - و غروب که بالاخره آنچه باید بشکند، شکسته میشد،پهن کردن قاليچه ها روي موزاييک هاي گرم ايوان بود و لم دادن به پشتي ها ، تکه کردن هندوانه هاي راه راه .

ولی پیرمرد لم نميداد،شلنگ پيچده ي کنار ديوار را باز ميکرد و ميگذاشت بيخ درختي از درخت هاي باغچه، کنار درخت زانو ميزد و به صداي " سيراب شدن زبان بسته ها" گوش ميداد بعد شلنگ را بلند ميکرد و تا آنجا که زانوهاي ورم کرده و کمر خميده اش ميگذاشت ،ميدويد به درخت ديگر و شلنگ را ميگذاشت به دهان ترک خورده آن، کودک هم گاهي با يک برش "شتري" هندوانه، دنبالش راه مي افتاد و خودش را به شلنگ آويزان ميکرد که : حالا من!

اما پدربزرگ وقتي شلنگ دستش بود،خوشش نمي آمد کسي دور و برش بپلکد، با آن کمرِدو تا و صورت چروکيده وقتي شلنگ پلاستيکي را دستش ميگرفت ،ميشد مثل کنده هايي که دود ازشان بلند ميشود و همه کار از دست لرزانشان بر ميايد ،انگشت هاي استخواني و بلندش را محکم دور گردن شلنگ فشار ميداد و مينشست پاي درخت ها . زل ميزد به خاک و آبی که از لاي ترک هایش سر ميخورد و پايين ميرفت .

بعد هم میرفت سروقت خرزهره های خیابان و تا آنجا که شلنگ میرفت ،میدوید از یک سنجد به یک بید و از بید به چنار و آنقدر میدوید ومیکشید که شلنگ مثل دم گربه صاف و سیخ میماند و قدم از قدم برنمیداشت،آنوقت بود که غرغر کنان برمیگشت و مینشست روی پله ایی و سر شلنگ را میاورد تا کنار دهانش و جرعه جرعه...

کویر شب ها و روزهایش همیشه یک قصه داشت،صبح ها کمر آب و سبزی میشکست و شب ها کمر داغی و تشنگی، مگر وقتی که "غربتی" آب را ول داده بود به حوض بزرگش و رمق نمیگذاشت برای آب بی جان لوله ها که برسند به "زبان بسته های تشنه حیاط پدربزرگ" و باقی حیاط های بعد ازآن.

پیرمرد صدایش را تا آنجا که توان داشت بالا میبرد و لعنت میکرد "غربتی ِ از جهنم در رفته ای" را که جز "توله هایش" و "آب تنی اشان" و "چهار دیواری اش" هیچ نمی بیند.......


میان همین راه کویر بود و بی آبی و تشنه گی که کودک چرخيد و ديد بزرگسال شده،ويزا گرفته،بليت گرفته،سوار چرخ و فلک شده،گريخته از بيابانشان و بي آبيشان و بي بارانيشان و راست افتاده وسط" آبادي ِغريبه" .

آبادي جاي خوبي بود.پر بود از درخت هاي تناور و گل هاي خوشرنگ و پيچک هاي رونده و خالي از شلنگ پلاستيکي و باغبان ِخيس عرق.

آبادي جاي خوبي بود، بارانش تا صبح میبارید بدون مادری که پشت پنجره بايستد و خداخدا کند که باران بند نيايد و تا صبح ببارد .

آبادي جاي خوبي بود، هرلحظه ي خوشي با آب ،زهر مارنميشد از ترس بي آبي و اسراف و مجري تلوزيون و گزارش ِ تصويري پيشرفت کوير.

آبادي جايي خوب بود و به او مربوط نبود "هزينه تسويه آب " و" شهرهاي بي آب" و"مصرف بي رويه شهروند ها".

ميشد زير دوش آب براي خودش آواز بخواند و لذت ببرد از قطره هايي که سر ميخورند و پايين مي افتند و "حرام " ميشوند،ميشد مسواک که ميزند شير آب را باز بگذارد و نگاه کند به آبي که تاب ميخورد و گرداب ميشود و "اسراف "ميشود و اصلا حالا که اين همه "آباد" است،حتما ميشد گذاشت ظرفها زير آب خوب خيس بخورند و شسته شوند و چربي هاشان با آب پاک بشود، اصلا چرا نشود که شير آب گرم حمام را باز گذاشت که سونا درست کرد و "لذت حرام کردنش" را برد؟

بعد ديد حالا که لازم نيست حلقش را برای همسایه اش پاره کند که"شهر ما خانه ما" ،پس ميشود توي کوچه پس کوچه هايش آشغال ميوه را هم پرت کرد، يا زير نميکت پارکهايش آدامس چسباند....

بعد دید میتواند کیسه آشغال اش را ازپنجره شوت کند به هر جا که افتاد.

بعد وقتی دید با"کله سگی دردیگ در حال جوش" هم مشکلی ندارد فهمید که اصلا چقدر دوست داشت همه جاي آبادي را بيابان کند. "گور پدر زبان بسته های سیراب اینجا هم کرده".

بعد دید چقدر "غربتی " است.

و بعد دیگر حوصله اش سر رفت و چیزی ندید جز نگاه نگران مادرش برای "همه زبان بسته های دنیا".

۱۳۸۹ آبان ۴, سه‌شنبه

در مورد خودت بود؟




کسي که اين سوال را از شما ميپرسد يعني خيلي لطف کرده و در تصميم گيري نهايي اش شما را هم سهيم کرده والا هستند جمع کثير دوستان و آشناياني که با خواندن يک داستان کوتاه ، دو خط شعر يا حتي يک پاراگراف ناقابل و سرسری با نامتان پاي آن، خودشان قبلاً به نتيجه رسيده اند....يا اصلا نه ! اول اسم اعظم تان را ميخوانند و بعد خط به خط نوشته را با آن تفسير و تعبير ميکنند...

وقتي متن را هل هلکي و سرسري خوانند، اول لبخند محو و کجکي ای گوشه لبش مينشيند ،بعد سرشان را به ديوار يا مبل پشت سر تکيه ميدهند و دستها را روي شکم قلاب ميکنند، اين يعني مرحله "تصور"– دراين مرحله صورت شما با صورت شخصيت داستان يا راوي شعر عوض شده ، تصاوير و صحنه ها بازسازي ميشود_ بعد لب هايشان را به قد و قامت يک لبخند به قاعده باز و چشم هايشان را ريز ميکنند ، سعي ميکنند به دور ترين افق دردسترس نگاه کنند و همه چيز را يک بار ديگر مرور کنند، اينجاست که ميرسند به مرحله "کشف"– که اي بابا ! عجب داستاني داشته اين "کل علي ما" ! آنوقت است که کند و کاو در رفتارهاي ماضيتان شروع ميشود،تک تک شوخي ها،درد دل ها و عکس العمل هايتان در هر زمان و مکانی، با هر روحيه و حال و هوايی به چهار خط نوشته اتان ربط داده ميشود و ناگزيرتاويل ميگردد_ بعد شايد سرشان را خيلي خفيف به دو طرف تکان بدهند ، آه بلندي بکشند و با فشار پا ،صندلي اي را که رويش نشسته اند يا ميز جلوي پايشان را هل بدهند واز جا بلند شوند ، اين ميشود مرحله "تاسف"_ يعنی بيچاره شما که به اين شکل مذبوحانه و حتي کودکانه سعي کرده ايد مشکلات و مسائل زندگي خصوصيتان را مطرح کنيد و تسکين پيدا کنيد _

بعد ممکن است سر يخچال بروند ، شيشه آب را به لبهايشان بچسبانند و قلپ قلپ، چند جرعه آب سر بکشند بعد هم به در يخچال تکيه بدهند و تويش را ورانداز کنند،اين يعني مرحله "سبک وسنگين" _ تعداد گاف ها و آتوهايي که شخص متصوراست به شما داده با گاف عظماي شما (نوشتن) مقايسه و سبک سنگين ميشود،اينکه چند بار در زندگی از شما "کم آورده" و چند بار از شما "جلو زده" و اينکه اصولا کجای اين اتوبان شلوغ و چند بانده ،بوده و بوده ايد،خوب بررسی ميشود _ بعد يک سيب چروک شده (و معمولا زرد) از ته يخچال پيدا ميکنند، در يخچال را بي هوا هل ميدهند و با اولين گاز نصف سيب را چنان ميکَنند که آبش کم ِکم روي لوچه اشان ميريزد و هم همينطور که سيب را ميخورند ،آرام آرام از آشپزخانه بيرون بيايند و روي مبل ولو شوند تا از مقام شيرين"سَرتري" لذت وافي را ببرد _ اينجا ديگر ذره اي شبه در بهتري و برتري باقي نميماند،هم آنقدرظرافت داشته که از پس پرده ي "فريب" درد واقعي شما را تشخيص دهد،هم آنقدر ظرفيت داشته که اينطور بند را آب ندهد و جلوي مشکلات کم نياورد و هم خيلي بيش از آن که تصور کنيد از زندگي شما "واقعيت "ميداند_

وحالاست که ناگهان ورق بر ميگردد، احساس صميمت و دوستي وصف ناشدني اي قلبشان را فراميگيرد،يادشان ميايد که خيلي وقت است ازتان خبري ندارند، سيبشان را تند تر ميجوند وهمينطور که دست هايشان را با لباسشان پاک ميکنند و گوشي را برميدارند .

نميدانم نوشته هاي بالا چقدر بدبينانه بود،نميدانم چقدر نويسنده گان و خواننده گان اين حالات و فضاها را تجربه کرده اند،نمیدانم چقدر منصفانه بود.

اما ميدانم که دوست داريم به زندگي خصوصي هم سرک بکشيم، که دوست داريم از زير و بم روابط ديگران خبر دار باشيم ،که دوست داریم رفتارهایشان را آنطور که میپسندیم معنی کنیم و از همه مهمتر ميدانم که اين ها را براي بيشتر کردن اطلاعات عمومي امان نمي خواهيم،اين ها را همه ميدانند...اما...اما مسلم است که داستان به اينجا ختم نميشود و بايد "علتي " باشد براي اين همه "معلول" هر روزه.

اصلا هم لازم نيست که دروغ بگوييم ، غيبت کنيم،تهمت بزنيم يا نمودهاي شناخته شده ي "خاله زنکي" ديگري را از خود بروز بدهيم تا از اعضای این گروه حساب شویم.همان لبخند محو و کم رنگي که بعد شنيدن بعضي خبرها گوشه لبمان مينشيند ،همآن احساس قد کشيدن و يک سر وگردن بالا آمدن و همان نگاه به خط پاياني که حالا پشت سرمان است ... بس است براي نمايش چيزي که شايد آبرومندانه ترين نام برایش "برتري خواهي" است.

"ميخواهيم برتر باشيم" و اين برتري بايد "ثابت " شود و بايد بر خيلي ها "ثابت "شود و بايد هميشه "ثابت" شود و بايد همه جا "ثابت" شود و اين ميشود که ميشويم کاراگاه بي جيره مواجب دايره ي"اثباتي " ذهنمان و دائم دنبال سند و مدرک ،دماغمان دراز ميشود به زندگي ديگران.

و خيلي وقتها همين " احساس برتري در لحظه" ميشود پايه و اساس دوستي هايمان و مبناي رابطه امان، اين ميشود که دائم همه در حال "سبک سنگين"کردن و شدنيم، همانطور که پشت مسند قضاوتمان نشسته ايم و چکش ميکوبيم ،روبروي چکش ديگري اين پا و آن پا ميشويم و جواب پس مي دهيم . اصولا داستان فراي اين داستان هاست، اين"نوسان دائم ميان توسر خوردن و تو سري زدن" ، اين تلاش دائم براي ارضاي حس برتري ،اين نياز به "تحقير" براي "ترفيع" و در نهايت اين "بيدادگاه ذهني" 24 ساعته... داستان همه مان نباشد ، قضه بيشترمان هست.

آخرش اينکه نياز داريم احساس کنيم برتريم تا بتوانيم با کسي " مثل آدم "دوستي کنيم ....