یک بچه 5 ساله فرض کنید که برای هر کاری باید صبر کند. وقتی که بند کفشش را بسته و دم در
ایستاده که به پارک برود" یه دقیقه صبر کن لباسمو اتو کنم الان میام "،وقتی اسباب بازیش خراب شده"یک دقیقه صبر کن تلفتنم تموم شه" وقتی گرسنه است" یک دقیقه صبر کن پلو دم بالا بیاره" ،وقتی بقیه قصه شب پیش را میخواهد بشنود"یه دقیقه صبر کن این فیلمه تموم شه "و حتی وقتی میخواهد نقاشی اش را نشان بدهد"به دقیقه صبر کن ظرف ها رو بشورم" همیشه "یک دقیقه" بین او تمام کارهای لذت بخش دنیا وجود دارد. خوب حالا آن بچه را رو بروی ساعت فرض کنید ، به عقربه های ساعت زل زده و منتظر است که "یک دقیقه" بگذرد، متعجب از اینکه چرا یک دقیقه این همه طولانی است و آدم چرا از این همه دقیقه خسته نمی شود. خوب یک دقیقه شده، میگوید: " یک دقیقه شد بریم یا یک دقیقه شد میای یا بخورم یا بپوشم" و جواب همیشه ثابت است "یک دقیقه دیگه میام" مدتها طول میکشد تا بفهمد "یک دقیقه" خیلی بیشتر از یک دقیقه طولانی ثانیه شمار ساعت است و باید صبر کند.
خوب حالا این کودک را جلوی یک کوه سبزی تصور کنید، روی زمین دراز کشیده ،دو دست را زیر چانه زده و پاهایش را درهوا تکان میدهد: کی تموم میشه پس ؟ مادرش که از پشت آن کوه سبزی به سختی دیده میشود می گوید: یه ذره دیگه صبر کنی تموم میشه،: آخه اینا که خیلیه!پس کی کار دستیمو درست میکنی. مادر همانطور که یک شاخه از سبزی ها بر میدارد دستش را مثل شاعر ها تکان میدهد و می گوید: گر صبر کنی ز غوره حلوا سازم ، یه ذره دیگه تحمل کن. و کودک به شاخه های ابدی سبزیها که مادر بر میدارد نگاه میکند و به رابطه غوره،حلوا و صبر فکر می کند.
دوباره این کودک عزیز را در یک مراسم ختم درنظر بگیرید. پاهایش از صندلی آویزان است ،در هر مشتش دو خرما چپانده و بیخ گوش مادرش نق میزند: کی میریم پس خسته شدم،جواب همان یک دقیقه معروف است.
او دیگر فهمیده "یک دقیقه" گاهی بیشتر از یک فیلم سینمایی طول میکشد و گاهی هم معنی "هیچ وقت" میدهد، صدایش را بالا میبرد: نه نمی خوام الان بریم بریم. مادر حتما گوشه لبش را گاز میگیرد و زیر لب می گوید: زشته یه ذره صبر کن. وقتی بالاخره همه از جا بلند می شوند و با دعاهای عجیبی مثل سربازان فیلم ها چند بار به عقب و چپ و راست میچرخند و چیزهایی زیر لب زمزمه میکنند،وقت خداحافظی است.مادر دستش را میگیرد و به طرف بالای مجلس جایی که چند زن مشکی پوش با صورت های قرمز و چشم های ورم کرده و گاهی نیمه دیوانه نشسته اند، میروند: خدا ایشالا صبرتون بده .طفل داستان ما همانطور که پودر نارگیل را از روی آخرین خرما پاک میکند و آنرا به دهان می گذارد با خود حتما میگوید: صبر به چه دردش میخوره، اگه میگفتن که ایشالا خدا زنده اش کنه یا ایشالا یادتون بره که بهتر بود. اصلا واسه چی صبر کنه،بره جلو ساعت بشینه که چی؟
وقتی کودک صبور بزرگتر شود و به مدرسه برود، داستان صبر همچنان ادامه دارد. باید صبر کند تا کلاس تمام شود و زنگ تفریح بخورد. بعد باید بیشتر صبر کند تا زنگ آخر برسد و بالاخره آنقدر باید عقربه ساعت را نگاه کند که تعطیل شوند به طرف خانه بدود و این داستان سالها به همین منوال ادامه خواهد داشت.
حالا صبر برای این کودک قبل از این و نوجوان بعد ازاین چه معنایی خواهد داشت. صبر یعنی سر رفتن حوصله، یعنی نگاه کردن به ساعت آنقدر که احساس بالا آورن کنی ،یعنی معلق بودن بین رفتن و نرفتن،داشتن و نداشتن، یعنی شکنجه بی پایان.
کودک قصه را کمی بزرگ تر تصور کنید. او حالا بزرگ شده و خیلی از کارها را خودش میتواند انجام دهد اما صبر نمی کند.هر لحظه صبر ،عکس ثانیه شمار ساعت و "یک دقیقه"ی کش آمده تا بی نهایت را برایش زنده می کند .. وقتی کتاب میخواند، نمی تواند صبر کند و آخر کتاب را زودتر میخواند. وقتی گرسنه است نمی تواند صبر کند تا غذا آماده شود یا حتی غذا خنک شود، وقتی درس میخواند ،نمی تواند صبر کند و مسئله را حل کند،از روی حل المسائل جواب را می نویسد ،وقتی در راه است نمیتواند آرام راه برود و وقتی حرف میزند نمی تواند صبر کند تا خوب فکر کند . صبر از کودکی دشمن خونی دوست ما شده است .
حالا دوست ما بزرگتر شده و یک بزرگسال است . هنوز هم صبر برایش معنی شکنجه میدهد اما صبر نکردن هم شکنجه دیگری است.او فهمیده وقتی با دوستی دعوا کرد نباید هر چه در لحظه دوست داشت به او بگوید یا وقتی خواست با کسی دوست شود نباید روزی سه بار به خانه اش زنگ بزند،یا اگر لباسی را دوست داشت نباید تمام پول ماهش را برایش بدهد. برای یاد دادن ،یاد گرفتن،دوست داشتن، دعوا کردن،آشتی کردن،بزرگ شدن،پیشرفت کردن انگار چیزی لازم است که او نیاموخته، چیزی هم اسم همان صبر قدیمی اما متفاوت، این نوع صبر جدید به خاطر کوتاهی قد، کمی سن و یا ضعف بدنی نیست، که ناگزیر از کردنش باشد، فقط انگار استعدادی برای آموختن و هضم کردن اتفاقات دنیاست. او تازه فهمیده صبر کردن خوب است!
خدا به همه ما صبر دهاد!
۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه
۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه
آشتی کنان
ما بودیم و یک خاله برای آشتی دادن همه ی فامیل،لازم نبود واقعا قهر و دعوایی شده باشد ، هر وقت میخواست همه را دور هم جمع کند بهانه اش آشتی کنان فلانی با فلانی بود. چه بسا طرفین روحشان هم از قهر قبلی و آشتی بعدی خبر نداشت ،همه می آمدند ،حرفی هم از آشتی کنان پیش نمی آمد . چند سالی هست که دست خاله جان از دنیای قهر و آشتی کوتاه شده. اگر بودحتما باید آشتی کنان مفصلی برای من و وبلاگ مغضوبم ترتیب میداد .
ای خدا این وصل را هجران مکن،
ای خدا این وصل را هجران مکن،
۱۳۸۸ خرداد ۲۲, جمعه
۱۳۸۸ فروردین ۱۲, چهارشنبه
خنده
روبروی آینه موهایش را شانه میکرد که تلفن زنگ زد. دکمه بلند گو را فشار داد.
- سلام کجای پس تو؟
- سلام . من که به خانم رجبی گفتم بچم مریضه .قرار شد معلم پرورشی جام بره.
- ای وای .. یعنی امروز اصلا نمی یای؟
- نه دیگه .. تب داره ،چطور ؟
- ظهر وقت دکتر گرفته بودم ، میخواستم دو ساعت آخرو به جام بری.
- خدا بد نده چیزی شده؟
- نه بابا همون دکتر پوسته!
- اوون که مال 4 ماهه دیگه بود.
- دختر خالم مادرشوهرش مرده ، امروز تشیع جنازه ست . جای اون میخوام برم. این زنیکه هم گیر داده غیبت زیاد داری، درست عقبه، باید دبیر درس خودت بره سره کلاس! یعنی هیچ کاریش نمی تونی بکنی؟
- آخه مهد قبولش نمی کنه ، ببین قول نمی دم ،اگه حالش یه ذره بهتر شه .. ببینم چی کار میکنم.
- قربونت برم. جبران میکنم .منتظرتم پس.
آمد چیزی بگوید که صدای بوق اشغال منصرفش کرد.
شانه کردن موهایش را تمام کرد . دستی به صورتش کشید و در آینه لبخند زد.
پاورچین بالای سر کودک رفت . خواب بود و آرام نفس میکشید. دستش را به آرامی روی پیشانیش کشید. دوباره برگشت وگوشی تلفن را برداشت .
- سلام عزیز خانم ،ببخشید بیدارتون که نکردم ؟
- نه امروز نرفتم ، دیشب تبش شدید شد
- آره مرخصی ام ، اما...
- نیستش ،دیروز رفت ماموریت
- نه دیشب اصلا نخوابید.
- بهش دادم ، الان بهتره خوابیده .
- نه دیشب وقت نکردم. واسه ناهارش درست میکنم .
- از همین سوپ آماده ها داریم.
- نه به خدا زحمت میشه .
- مطمئنین؟
- باشه ،باعث شرمندگی .میام میگیرم
- نه ممنون کاره دیگه ای که نداشتم فقط ...
- هیچی ممنون .فعلان خداحافظ
گوشی را گذاشت .. به ساعت بزرگ روی دیوار نگاه کرد،8.30 را نشان میداد. جاروبرقی را از زیر تخت بیرون آورد.
قاب عکس عروسی را از دیوار برداشته بود که تلفن زنگ زد. به دو ازچهارپایه پایین آمد و قاب را روی تخت انداخت.
- سلام
- نه بچه خوابیده بود دویدم.
- تو چرا نرفتی سر کلاس
- ا به این زودی زنگ خورد.
ساعت را نگاه کرد. 9.30 بود.
- خواب چیه داشتم تمیز کاری می کردم.
- میخواستم بذارمش پیش صابخونه امون روم نشد بهش بگم.
- چی کار کنم آخه ؟ شاید بردمش مهد ببینم چی میشه.
- ببین زنگ میزنن ، بهت خبر میدم .
- خداحافظ .
در را باز کرد.
- سلام عزیزخانم شما چرا زحمت کشیدین آخه؟ می اومدم میگرفتم. بفرمایین تو. بفرمایین.
- هر چی صبر کردم که نیومدی مادر. گفتم شاید یادت رفته باشه. آدم چه میدونه از این جوون های امروزی هر چی بگی برمیاد.
کاسه آش را به دستش داد .
- دیشب پختم ، دم بریده بگو یه قاشق خورد ، نخورد. کشتیارش شدم ننه یه قاشق بذار دهنت ، آخه هلالهل که نیست . لب نزد. بس که این مادره آشغال میریزه حلقشون. بق کرد کنار دیوار تا باباش اومد بردش. روزی که رفتیم خواستگاریش مادرش دراومد که از هر انگشتش هنر میباره، آشپزیش چنین ،خیاطیش چنانه . بگو یه وعده غذای حسابی که بپزه ، اصلا و ابدا. زنیکه فقط فکر و ذکرش قرو فر خودشه، پول که واسه این پسر مادرمرده من نمیذاره.به این قبله اگه دروغ بگم ، لباس به تنش دو بار ندیدم . یکی نیست بگه آخه لباس شعورتو زیاد میکنه، شخصیت نداشته تو بالا میبره . آدم نمی دونه چی بگه والا!
- بفرمایین بشینین بفرماین.
- دخترت بهتره ؟ تبش برید؟ به خدا دیشب میخواستم بیام سر بزنم ، اومدن پسرور انداختن تو جونم ، که سالگرد ازدواجمونه میخوایم تنها بریم بیرون.میخواستم بگم ایشالا سالگرد مرگ من ! با این مرد باراوردنم ، پسره اصلا زن داری بلد نیست ، یه روز تولده ،یه روز سالگرده ،یه روز روز زنه ، همینطوری سواری میده ننه مرده .گفتم دوباره یه چیزی میگم بچم ناراحت میشه. آدم سگ بشه مادر نشه، دختر جون.
- دستت درد نکنه ، تازه دمه دیگه.
- نوش جون ، بله همین حالا دم کردم.
- باید روزی که اومد تو این خونه رو میدیدی ،سیاه و خشک بگو نی قلیون ،یه عینک به چه بزرگی میزد گله چشش عینهو قورباغه .
پکی زیر خنده زد.
- نگین تو رو خدا عزیزخانم خوبیت نداره، بنده خدا خیلی خوش برو رو و خانمه.
یکراست به دهانش نگاه میکرد. انگار چیزی حواسش را پرت کرده باشد.
- بعله خانم با پول مفت وبی زبون همه خوش برو رو میشن. اوون اول ها که آدم روش نمی شد تو در و همسایه نشونش بده . هر چی میگفتم آخه دختر یه کم بخور جون بگیری ، یکم بزک کن ، به خودت برس، پسره تو روم در می اومد ،چرا اینقد بهش غر میزنی ،خیلی هم خوبه . یه بلوز و دامن چارخونه داشت ،به این قبله ،شور و واشورهمونو برش میکرد ، خونه عمه ،خاله ، دایی نمی دونی ،نمی دونی چه آبرویی ازمون رفت، روم نمی شد تو رو فامیل نگا کنم.. ببخشید مادر اینقدر حرف زدم . سرت هم درد اوردم.
- نه خواهش میکنم. من که یه بار بیشتر ندیدمشون اونم اوون روز که شام همه ساختمون رو دعوت کرده بودین، اوون بنده خدا رو هم خیلی انداختیم تو زحمت از پا افتاد.
- آره حالا بعضی وقتا یه قاشقی تو دیگ برام هم میزنه، مهمونی داشته باشم، سبزی خریده باشم ، اونم نمیدونم چه فکر و مکری پشتشه، واسه مادرشوهر کسی که بی غرض کار نمی کنه.
خندید:
- نفرمایین .ایشالا که سلامت باشن و سایه شمام بالاسرشون.
دوباره نگاهش روی دهانش مانده بود.
- یه چایی دیگه بیارم براتون؟
یواشکی به ساعت نگاه کرد از 10 گذشته بود.
- آره دخترجون، یه ذره هم پر رنگ تر بریز ، این که اصلا مزه چایی نمیداد. تو روخدا ناراحت نشی ها ، منم جای مادرت ، تو روت میگم که بعدا پشت سرت نگن.
- نه خواهش میکنم بفرمایین، رنگش خوبه؟
- دستت گلت درد نکنه،
استکان را که برمیداشت فقط دهانش را نگاه میکرد ،نزدیک بود استکان بیافتد.
سینی را روی میز گذاشت و یواشکی دستش را دور لبهایش کشید.
- گفتی داداشت دکتر چی بود مادر؟
- چشم پزشک
- تو فک و فامیل دندون پزشک ندارین؟
- نه چطور؟ خدای نکرده دندونتون درد میکنه؟
- من ؟ نه خانم ، من هنوزم یه دندون عملی تو دهنم ندارم . همش سالمه ، تازه حالا رنگش برگشته و اوون برق سابق و نداره، جوونیام دندون داشتم ، بگو یه ردیف مروارید. شوهرم خدابیامرز عاشق خندیدنم بود. مادر شوهره جرات نداشت جیک بزنه بسکه هوامو داشت . خدابیامرزدش نموند این روزا رو ببینه.
- خدا بیامرزدشون
- اونوقت این دختره دو سه سال پیش رفت دندوناشو سیم کشی کرده ، شما ندیدی ، همین چند وقت پیش بازشون کرد.بگو آخه اونوقت که خونه بابات بودی باید این کارا رو میکردی ، که روز عروسی هر دفعه که دهنتو باز میکردی بخندی ، از خجالت آب نشم. مردم اوون روز بس که گفتم لبخند بزن ،لباتو باز نکن.
- نه گفتم اگه آشنا داری ، برو این دو تا دندون جلوتو نشونش بده ، بلانسبت عین خرگوش اومده رو هم ، تا میخندی این دو تا می افته بیرون . خیلی تو ذوق میزنه،
انگشتش را روی دندانهای جلو گذاشت و فشار داد.
- یعنی اینقد بده؟
- آره مادر، صورتتو ضایع کرده اصلا، شوهرت نگفته بود بهت؟
تلفن زنگ زد.
- سلام
- نه نمی تونم بیام
به آشپزخانه رفت.
- نشد دیگه
- بازم ببخشید
- مهمون دارم
- خداحافظ
استکان خالی چای را داخل ظرفشویی گذاشت:
- میخوای جایی بری دخترم؟
- نه یکی از همکارا بود، مهم نیست
- رودروایسی میکنی ؟
- نه یکی از همکارا بود وقت دکتر داره میخواست یه ساعت جاش برم کلاس گفتم نمی تونم بیام.
- خدا رو خوش نمی آد مادر، برو اوون بنده خدام به کارش برسه، این طفل معصوم هم که خوابیده ، منهم که کاری ندارم میام میشینم .
- نه والا زحمتتون میشه
- نه دختر جون ، چه زحمتی ، منم دارم واسه این عروسه یه ژاکت میبافم، واسه دخترم بافتم ،حالا اون میگه ببین فرق گذاشت ، واسه من نکرد، گفتم واسه اوونم ببافم میشینم دو رج میبافم تا برگردی.
- شرمنده میشم آخه اینطوری ، خیلی زحمتتون دادم امروز.
- نه بابا مادر چه زحمتی ، تا تو حاضر شی اوردم میل و کاموامو.
- عجله نکنین یه ربع بیست دقیقه دیگه خوبه! بازم شرمندم.
لباس هایش را عوض کرده بود و با دستمالی دور قاب را تمیز می کرد.. قاب را برداشت و به طرف چهارپایه رفت که دوباره نگاهی به عکس انداخت . هر دو میخندیدند.
- حالا دیر نمیشه بعدا. قاب را روی تخت انداخت و از اتاق بیرون رفت.
در را که باز کرد از پله ها لنگان لنگان بالا میآمد:
- برو به سلامت . از همکارات هم بپرس دندون پزشک خوب سراغ ندارن ؟
- چشم با اجازتون.
تا سر کوچه دوید و سوار تاکسی شد.
- سلام
- تو راهم
- بعدا برات میگم
- آره جون خودت
خندید. آینه راننده روبرویش بود. لبهایش را جمع و جور کرد .
- تا یه ربع دیگه میرسم.
- سلام کجای پس تو؟
- سلام . من که به خانم رجبی گفتم بچم مریضه .قرار شد معلم پرورشی جام بره.
- ای وای .. یعنی امروز اصلا نمی یای؟
- نه دیگه .. تب داره ،چطور ؟
- ظهر وقت دکتر گرفته بودم ، میخواستم دو ساعت آخرو به جام بری.
- خدا بد نده چیزی شده؟
- نه بابا همون دکتر پوسته!
- اوون که مال 4 ماهه دیگه بود.
- دختر خالم مادرشوهرش مرده ، امروز تشیع جنازه ست . جای اون میخوام برم. این زنیکه هم گیر داده غیبت زیاد داری، درست عقبه، باید دبیر درس خودت بره سره کلاس! یعنی هیچ کاریش نمی تونی بکنی؟
- آخه مهد قبولش نمی کنه ، ببین قول نمی دم ،اگه حالش یه ذره بهتر شه .. ببینم چی کار میکنم.
- قربونت برم. جبران میکنم .منتظرتم پس.
آمد چیزی بگوید که صدای بوق اشغال منصرفش کرد.
شانه کردن موهایش را تمام کرد . دستی به صورتش کشید و در آینه لبخند زد.
پاورچین بالای سر کودک رفت . خواب بود و آرام نفس میکشید. دستش را به آرامی روی پیشانیش کشید. دوباره برگشت وگوشی تلفن را برداشت .
- سلام عزیز خانم ،ببخشید بیدارتون که نکردم ؟
- نه امروز نرفتم ، دیشب تبش شدید شد
- آره مرخصی ام ، اما...
- نیستش ،دیروز رفت ماموریت
- نه دیشب اصلا نخوابید.
- بهش دادم ، الان بهتره خوابیده .
- نه دیشب وقت نکردم. واسه ناهارش درست میکنم .
- از همین سوپ آماده ها داریم.
- نه به خدا زحمت میشه .
- مطمئنین؟
- باشه ،باعث شرمندگی .میام میگیرم
- نه ممنون کاره دیگه ای که نداشتم فقط ...
- هیچی ممنون .فعلان خداحافظ
گوشی را گذاشت .. به ساعت بزرگ روی دیوار نگاه کرد،8.30 را نشان میداد. جاروبرقی را از زیر تخت بیرون آورد.
قاب عکس عروسی را از دیوار برداشته بود که تلفن زنگ زد. به دو ازچهارپایه پایین آمد و قاب را روی تخت انداخت.
- سلام
- نه بچه خوابیده بود دویدم.
- تو چرا نرفتی سر کلاس
- ا به این زودی زنگ خورد.
ساعت را نگاه کرد. 9.30 بود.
- خواب چیه داشتم تمیز کاری می کردم.
- میخواستم بذارمش پیش صابخونه امون روم نشد بهش بگم.
- چی کار کنم آخه ؟ شاید بردمش مهد ببینم چی میشه.
- ببین زنگ میزنن ، بهت خبر میدم .
- خداحافظ .
در را باز کرد.
- سلام عزیزخانم شما چرا زحمت کشیدین آخه؟ می اومدم میگرفتم. بفرمایین تو. بفرمایین.
- هر چی صبر کردم که نیومدی مادر. گفتم شاید یادت رفته باشه. آدم چه میدونه از این جوون های امروزی هر چی بگی برمیاد.
کاسه آش را به دستش داد .
- دیشب پختم ، دم بریده بگو یه قاشق خورد ، نخورد. کشتیارش شدم ننه یه قاشق بذار دهنت ، آخه هلالهل که نیست . لب نزد. بس که این مادره آشغال میریزه حلقشون. بق کرد کنار دیوار تا باباش اومد بردش. روزی که رفتیم خواستگاریش مادرش دراومد که از هر انگشتش هنر میباره، آشپزیش چنین ،خیاطیش چنانه . بگو یه وعده غذای حسابی که بپزه ، اصلا و ابدا. زنیکه فقط فکر و ذکرش قرو فر خودشه، پول که واسه این پسر مادرمرده من نمیذاره.به این قبله اگه دروغ بگم ، لباس به تنش دو بار ندیدم . یکی نیست بگه آخه لباس شعورتو زیاد میکنه، شخصیت نداشته تو بالا میبره . آدم نمی دونه چی بگه والا!
- بفرمایین بشینین بفرماین.
- دخترت بهتره ؟ تبش برید؟ به خدا دیشب میخواستم بیام سر بزنم ، اومدن پسرور انداختن تو جونم ، که سالگرد ازدواجمونه میخوایم تنها بریم بیرون.میخواستم بگم ایشالا سالگرد مرگ من ! با این مرد باراوردنم ، پسره اصلا زن داری بلد نیست ، یه روز تولده ،یه روز سالگرده ،یه روز روز زنه ، همینطوری سواری میده ننه مرده .گفتم دوباره یه چیزی میگم بچم ناراحت میشه. آدم سگ بشه مادر نشه، دختر جون.
- دستت درد نکنه ، تازه دمه دیگه.
- نوش جون ، بله همین حالا دم کردم.
- باید روزی که اومد تو این خونه رو میدیدی ،سیاه و خشک بگو نی قلیون ،یه عینک به چه بزرگی میزد گله چشش عینهو قورباغه .
پکی زیر خنده زد.
- نگین تو رو خدا عزیزخانم خوبیت نداره، بنده خدا خیلی خوش برو رو و خانمه.
یکراست به دهانش نگاه میکرد. انگار چیزی حواسش را پرت کرده باشد.
- بعله خانم با پول مفت وبی زبون همه خوش برو رو میشن. اوون اول ها که آدم روش نمی شد تو در و همسایه نشونش بده . هر چی میگفتم آخه دختر یه کم بخور جون بگیری ، یکم بزک کن ، به خودت برس، پسره تو روم در می اومد ،چرا اینقد بهش غر میزنی ،خیلی هم خوبه . یه بلوز و دامن چارخونه داشت ،به این قبله ،شور و واشورهمونو برش میکرد ، خونه عمه ،خاله ، دایی نمی دونی ،نمی دونی چه آبرویی ازمون رفت، روم نمی شد تو رو فامیل نگا کنم.. ببخشید مادر اینقدر حرف زدم . سرت هم درد اوردم.
- نه خواهش میکنم. من که یه بار بیشتر ندیدمشون اونم اوون روز که شام همه ساختمون رو دعوت کرده بودین، اوون بنده خدا رو هم خیلی انداختیم تو زحمت از پا افتاد.
- آره حالا بعضی وقتا یه قاشقی تو دیگ برام هم میزنه، مهمونی داشته باشم، سبزی خریده باشم ، اونم نمیدونم چه فکر و مکری پشتشه، واسه مادرشوهر کسی که بی غرض کار نمی کنه.
خندید:
- نفرمایین .ایشالا که سلامت باشن و سایه شمام بالاسرشون.
دوباره نگاهش روی دهانش مانده بود.
- یه چایی دیگه بیارم براتون؟
یواشکی به ساعت نگاه کرد از 10 گذشته بود.
- آره دخترجون، یه ذره هم پر رنگ تر بریز ، این که اصلا مزه چایی نمیداد. تو روخدا ناراحت نشی ها ، منم جای مادرت ، تو روت میگم که بعدا پشت سرت نگن.
- نه خواهش میکنم بفرمایین، رنگش خوبه؟
- دستت گلت درد نکنه،
استکان را که برمیداشت فقط دهانش را نگاه میکرد ،نزدیک بود استکان بیافتد.
سینی را روی میز گذاشت و یواشکی دستش را دور لبهایش کشید.
- گفتی داداشت دکتر چی بود مادر؟
- چشم پزشک
- تو فک و فامیل دندون پزشک ندارین؟
- نه چطور؟ خدای نکرده دندونتون درد میکنه؟
- من ؟ نه خانم ، من هنوزم یه دندون عملی تو دهنم ندارم . همش سالمه ، تازه حالا رنگش برگشته و اوون برق سابق و نداره، جوونیام دندون داشتم ، بگو یه ردیف مروارید. شوهرم خدابیامرز عاشق خندیدنم بود. مادر شوهره جرات نداشت جیک بزنه بسکه هوامو داشت . خدابیامرزدش نموند این روزا رو ببینه.
- خدا بیامرزدشون
- اونوقت این دختره دو سه سال پیش رفت دندوناشو سیم کشی کرده ، شما ندیدی ، همین چند وقت پیش بازشون کرد.بگو آخه اونوقت که خونه بابات بودی باید این کارا رو میکردی ، که روز عروسی هر دفعه که دهنتو باز میکردی بخندی ، از خجالت آب نشم. مردم اوون روز بس که گفتم لبخند بزن ،لباتو باز نکن.
- نه گفتم اگه آشنا داری ، برو این دو تا دندون جلوتو نشونش بده ، بلانسبت عین خرگوش اومده رو هم ، تا میخندی این دو تا می افته بیرون . خیلی تو ذوق میزنه،
انگشتش را روی دندانهای جلو گذاشت و فشار داد.
- یعنی اینقد بده؟
- آره مادر، صورتتو ضایع کرده اصلا، شوهرت نگفته بود بهت؟
تلفن زنگ زد.
- سلام
- نه نمی تونم بیام
به آشپزخانه رفت.
- نشد دیگه
- بازم ببخشید
- مهمون دارم
- خداحافظ
استکان خالی چای را داخل ظرفشویی گذاشت:
- میخوای جایی بری دخترم؟
- نه یکی از همکارا بود، مهم نیست
- رودروایسی میکنی ؟
- نه یکی از همکارا بود وقت دکتر داره میخواست یه ساعت جاش برم کلاس گفتم نمی تونم بیام.
- خدا رو خوش نمی آد مادر، برو اوون بنده خدام به کارش برسه، این طفل معصوم هم که خوابیده ، منهم که کاری ندارم میام میشینم .
- نه والا زحمتتون میشه
- نه دختر جون ، چه زحمتی ، منم دارم واسه این عروسه یه ژاکت میبافم، واسه دخترم بافتم ،حالا اون میگه ببین فرق گذاشت ، واسه من نکرد، گفتم واسه اوونم ببافم میشینم دو رج میبافم تا برگردی.
- شرمنده میشم آخه اینطوری ، خیلی زحمتتون دادم امروز.
- نه بابا مادر چه زحمتی ، تا تو حاضر شی اوردم میل و کاموامو.
- عجله نکنین یه ربع بیست دقیقه دیگه خوبه! بازم شرمندم.
لباس هایش را عوض کرده بود و با دستمالی دور قاب را تمیز می کرد.. قاب را برداشت و به طرف چهارپایه رفت که دوباره نگاهی به عکس انداخت . هر دو میخندیدند.
- حالا دیر نمیشه بعدا. قاب را روی تخت انداخت و از اتاق بیرون رفت.
در را که باز کرد از پله ها لنگان لنگان بالا میآمد:
- برو به سلامت . از همکارات هم بپرس دندون پزشک خوب سراغ ندارن ؟
- چشم با اجازتون.
تا سر کوچه دوید و سوار تاکسی شد.
- سلام
- تو راهم
- بعدا برات میگم
- آره جون خودت
خندید. آینه راننده روبرویش بود. لبهایش را جمع و جور کرد .
- تا یه ربع دیگه میرسم.
اشتراک در:
پستها (Atom)