۱۳۹۰ اسفند ۱۹, جمعه

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس



میگویند در دهکده ی کوچک قرن بیست ویکم انسانها روز به روز بیشتر شبیه هم میشوند. زبانشان ، فرهنگشان ،ارزش هایشان و حتی جشن ها و آیین هایشان .

دیروز هشتم مارس روز جهانی زن بود، جایی مقاله ای خواندم از تاریخ ۸۸ ساله ی برگزاری این مراسم در ایران!
اما با وجود این ۸۸ سال سابقه روز جهانی زن در ایران (و سابقه ی بیش از ۱۰۰ سال در روسیه و اروپای شرقی) این روز چندان شناخته شده نیست .چرا؟

شاید دلیل اول را بتوان حکومت های ایران دانست…هیچ تبلیغات دولتی برای این روز وجود ندارد و نداشته و جلوی تبلیغ نهاد های مستقل هم گرفته میشده است.

دلیل بعدی شاید تقویم متفاوت باشد. در این میانه ی نزدیکی ملت های دنیا و شبیه تر شدن آداب و رسوم ،ما متاسفانه یا خوشبختانه به عنوان افتخار و استقلال ملی بر روی یک سری تفاوت ها و تمایزاتمان پافشاری میکنیم و در پاس داشتشان! میکوشیم .

یکی از این تفاوت ها و تمایزهایی که فکر میکنم قریب به اتفاق ایرانی ها از آن خوش حال به آن مفتخر هستند تقویمشان است،تقویم رسمی و کاربردی ایران، شمسی است با قدمتی حدود 800 سال .هشت مارس هر سال ۱۸ اسفند است ومقارن با همهمه ی خانه تکانی و خرید عید و آماده گی برای یک جشن اختصاصی دیگر در مقابل کل دنیا.

اینکه از ژاپن و کره و چین تا مصر و ترکیه تقویم میلادی را به رسمیت شناخته اند و ما نه ! اینکه شنبه و یکشنبه اخر هفته اشان است و ما اول هفته امان ،نمیدانم خوب است یا نه !…اما به هر حال ما که خواسته یا ناخواسته در این بازی شریک نشده ایم نمیتوانیم انتظار داشته باشیم در زیر مجموعه های این اتفاق هم شریک باشیم…روزهای جهانی دنیا برای بخش بزرگی از ایرانیان که جشنواره ای و مراسمی و قوم و خویشی در آنطرف دنیا منتظرشان نیست و به اصطلاح «یک پایشان آنور آب نیست» معنایی ندارد … هشت مارس مثل شنبه های آن ور آب است که تعطیل است و این ور آب روز اول هفته …نمیدانم راه حلش چیست …اینکه فعالین زنان ۱۸ اسفند را جشن بگیرند ؟ نمیدانم

اما به نظرم یک دلیل دیگر هم دارد و آن هم این است که روز دیگری به نام روز زن و مادر در ایران وجود دارد که یا به علت تبلیغات گسترده یا به علت بافت مذهبی جامعه یا به هر دلیل دیگری مقبول تر و معروف تر است .

روز عشق (یا همان ولتناین) با اینکه هم در تقویم ما نیست هم تبلیغات نداشت، شاید فقط به علت کمبود چنین جشنی در تقویم ما ایرانی ها، راه پیدا کرد و به سرعت همگانی شد و صد البته به همان سرعت سازوکار«معادل یابی» برای آن نیز فعال شد و معادل آریایی سپندارمزدگان پیشنهاد!
من حالا اینجا یک سوال دارم ، با اینکه نفس ِ روز ِ زن دولتی در ایران با بسیار از معیارهای فمینیسم وحقوق زنان منافات دارد و خیلی ها همین قوانین اسلامی را موجب تضییع حقوق زنان میدانند ،باز هم بهتر نیست از همین پتانسیل هم برای شناساندن حقوق زنان به زنان و تبلیغ برای آن استفاده شود؟ اینکه ما بخواهیم به یک قشر از جامعه کمک کنیم ولی در عین حال کمترین احترامی برای عقیده و باورشان(گیرم که اشتباه و متحجرانه) نداشته باشیم ،چقدر ما را در نزدیک شدن به آن قشر و جلب اعتمادش کمک میکند؟

من نمیدانم داستان اسلام رحمانی و اصلاح دینی به کجا میکشد و آیا اصلا چنین گفتمانی ظرفیت پاسخگویی به دنیای نوین* را دارد یا نه ؟

فقط حرفم بر سر آن بخش ازنام ها و رسومی است که به عادت عمومی جامعه تبدیل شده است .مثل برگزاری مراسم عروسی در عیدها و میلادهای مذهبی، آیا نمیشود از روز مادر و موقعیت شناخته شده این روز برای پیشرفت و تبلیغ حقوق زنان توسط زنان روشنفکر و به اصطلاح دگراندیش استفاده کرد بدون اینکه به اصل و اساس و ریشه ی آن کاری داشت؟

آيا تاکید و پافشاری بر ۸ مارس به عنوان روز زن مثل اصرار آنهایی نیست که اصرار دارند خیابان ولیعصر را پهلوی بگویند و بلوار کشاورز را الیزابت؟

۱۳۹۰ بهمن ۲۶, چهارشنبه

چرتکه ابزار مدل سازی نیست

خیلی وقت بود میخواستم یک متن بنویسم درباره ی «ابزار ِدسته بندی».
اینکه دسته بندی کردن آدم‌های دنیا از رنگ و نژاد و ملیت و مذهب و مرام گرفته تا گروه های کوچک تر ِ نازی آبادی ها و دانشگاه شریفی ها و ... نه تنها بد نیست بلکه برای گم نشدن میان انبوه جمعیت دنیا و پیدا کردن یک مختصات نسبی و تخمینی از جهانی پر از آدم های جور و واجور ناگزیر است.
اما دردسر اصلی شاید همین «تخمینی» بودن «ابزار دسته بندی» باشد،اصولا اینکه نمیشود (حداقل هنوز) رفتار و افکار آدمها را مثل شتاب یک جسم رها شده از بلندی «دقیقا» محاسبه کرد خیلی ناراحت کننده است ،اینکه آدمها به یاد پدربزرگ فقید شان ممکن است از یک سیاست مدار ریش سفید «نورانی» خوششان بیاید، از روی صورت صاف و تراشیده ی یک نویسنده تصمیم بگیرند که نویسنده ی خوبی ست یا نه ! و یا حتی به دلیل اینکه رنگ آبی را بیشتر از قرمز دوست دارند طرفدار یک تیم شوند و کلا هزار و یک دلیل مستقیم و غیر مستقیم دیگر که میتواند در تصمیم و احساس یک آدم نقش داشته باشد مایوس کننده است،اینکه با دسته بندی کردن آدمها در گروه های ِ آبی و اصول گرا و رئالیست چیزی از افکار و عقاید و احساساتشان دستگیرمان نخواهد شد و کار برای شناخت چند ده نفر دور و بری های خودمان هم ذره ای آسان نمیشود چه برسد به جامعه و مملکت و دنیا و اینها ،دنیا را ترسناک تر میکند.
اما فکر میکنم مشکل اصلی این ترس و عدم شناخت نیست ،مشکل وقتی به وجود میاید که «فقط» بر مبنای این دسته بندی ها تصمیم میگیریم آدمها را بشناسیم و بهشان اسم بدهیم : خمینی چی ها، شریعتی چی ها،سبز ها،ساندیس خورها،قرمزها و.....
مشکل اولی که پیش می آید «کج بینی» است ،مختصاتی که ما برای اعضای گروه مثلا«ساندیس خورها» یا «سبزها» تعریف کرده ایم ممکن است برای خیلیهاشان صدق نکند،خیلی هاشان شاید اصولا معتقد و فاعل رفتاری های منتسب به گروه خودشان نباشند و در نتیجه این گروه بندی مشکلی را از ما و درک ما از شرایط پیرامون حل نمیکند که هیچ فضا را معوج تر و گنگ تر هم میکند.
مشکل دوم « هل دادگی !» است ، منظورم این است که با اسم دادن به هر کس،به نوعی او را به طرف یک نوع رفتار هل داده ایم هر چند که به آن معتقد نبوده باشد، یک جوان مذهبی سنتی وقتی ساندیس خور نامیده شود و برای دفاع از خودش مجبور به دفاع از «ساندیس خوری» هم میشود...یا یک آبی دوست «استقلالی دو آتشه»

خلاصه اینکه میخواستم بگویم با ابزار چرتکه ای نمیشود رفتار آدمها را مدل کرد و نوجوان عاشق جملات عاشقانه ی شریعتی لزوما به جنگ مسلحانه معتقد نیست

۱۳۹۰ بهمن ۹, یکشنبه

جنات تجری من تحت النهار یا جاده ی چالوس؟ مسئله این است

در سوریه تا به امروز بیش از شش هزار نفر کشته شده اند و هنوز هم مردم در خیابان ها هستند.در ایران با کمتر از دویست نفر کشته همه به خانه هایشان برگشتند و دیگر بیرون نیامدند.

این دو گزاره خبری وقتی پشت سر هم خوانده میشود،خیلی ها را وامیدارد سرشان را تند تند به چپ و راست تکان بدهند و آهی از ته دل بکشند که :بله ما ایرانی ها خیلی… (جای سه نقطه را با اهل کوفه،چس ناله کن،فرصت طلب،جوگیر،سرباز جاده چالوس و…میتوانید پر کنید) هستیم و در مقایسه با مردم شجاع و آزادی خواه و رستم صورت و سهراب صفت سوریه بزدلانی بیش نیستیم.

در صدق و واقعیت دو گزاره ی اول شکی نیست اما در نتیجه ای که از آنها گرفته میشود قدری تردید و پشت بندش چند سوال ابتدایی و شاید بچه گانه دارم:

۱-مرزجغرافیایی چقدر در ژن آدمهای درون آن و چقدر در شرایط اکتسابی محیطی آنها اثر می گذارد؟چطور میشود مردم درون یک مرز جغرافیایی رفتاری کاملا متفاوت از ملت همسایه اش که فقط به واسطه ی یک خط از هم جداشده اند داشته باشد؟ نقش رسانه ها و تحصیلات و زبان و تاریخ و …در این میان چیست؟و اگر نقش دارند چطور میشود نسل حاضر یک ملت را برای داشتن یک صفت اخلاقی متهم و مقصر شناخت؟

۲-وقتی در جامعه ای در مقیاس اکثریت، مردم دچار یک کاستی یا بهتر بگویم پلشتی اخلاقی مشترک هستند چقدر سرزنش کردن ومقاله های تند و توبیخ گونه نوشتن و گردن ِ بی زبان را پیچ و تاب دادن موثر است ؟ تلاش و مبارزه ی این بخش قلیل «سالم و مبارز» برای چنین ملت بیماری مصداق چه میتواند باشد؟آب در هاون کوبیدن ؟ هاون خالی کوبیدن؟یا این جور مقاله ها فقط جهت پوزه پاک بودن و اعلام برا‌ئت کردن از ملت ایران است؟

۳- و سوال اخر اینکه ارزش جان انسان در مقایسه با آزادی و عدالت و …کجاست؟ آیا حتما باید مُرد و جان فدا کرد ؟باید اسطوره شد ؟ و آیا« نیست شدن» مشکلی را حل میکند؟

چیزی که از مقایسه ی رفتار دو ملت دستگیر من شده این است که ایرانی ها زندگی و زنده بودن را به هر چیزی ترجیح میدهند! با جملات قصار «مرگ با عزت به از زندگی با ذلت » هم رابطه ی چندانی برقرار نمیکنند! اما آیا این بد است؟ این نشان از انحطاط اخلاقی مردم جامعه دارد؟ مادی گرایی؟ حیوان صفتی؟ نمیدانم ،اما میدانم آدمی که زندگی را به هر چیزی ترجیح میدهد یا به زبان روشن تر انتظار هیچ گزینه ی بهتری در آینده ی اخروی برای خودش متصور نیست ،یکی از مهمترین انگیزه های «امر به معروف و نهی از منکر» را از دست خواهد داد، برای اثبات حقانیت اسلام،شیعه،امام حسین یا از آن سو خلفای ثلاثه و عصمت ابوبکر و …یقه نخواهد درانید.

در سوریه کشوری با ۲۳ میلیون جمعیت ،اقلیت شیعه (۱۲٪) به اکثریت سنی(۷۴٪) حکومت میکند ،از شش هزار کشته در یک سال اخیر بیش از ۲۰۰۰ نفر از نیروها مسلح بشار بوده اند(عموما شیعه) و بقیه از معترضان اهل تسنن*.

آیا تمام این کشتار ها در دو جناح فقط برای پایداری یا سرنگونی یک نظام است؟ یا برای دست یابی به حقوق شهروندی و دموکراسی وتحمل رقیب و حرف مخالف؟ یا صاف کردن خرده حساب های قومی؟ یا دعوایی برای اثبات حقانیت ازلی وابدی مذهبی خاص؟

دعوای اثبات حقانیت در اعتراضات بعد از انتخابات ایران هم وجود داشت اما تنها در جناح حاکم،جناحی که (ظاهرا یا باطنا) به قداست و روحانیتی غیر قابل سوال اعتقاد داشت و باور به همین «حقانیت» بدون قید وشرط ،اجازه ی معنوی ریختن خون کافران را صادر میکرد .

به نظرم دوری از خون ریزی و کشتار،درک ارزش زندگی،بی اعتنایی به تقابل های دینی و اساسا کمرنگ شدن نقش متافیزیک در زندگی طبقه متوسط ایرانی که شاید حاصل تجربه ی سالهای جنگ و انقلاب باشد، اساسا اتفاق مبارکی است .

اینکه بر خلاف همسایه هایمان یکدیگر را نکشیم و تمام تلاشمان را بکنیم که کشته نشویم،منتظر برقرای نظام های قدسی و آخر الزمانی نباشیم، تغییرنظام های سیاسی را برای بهبود شرایط زندگی روزمره بخواهیم ،از زندگی هرچقدر هم که مبتذل و سطحی(همانقدر که آموزش دیده ایم و چشانده شده ایم) تا آنتالیا و دبی لذت ببریم و بر سر باغ فدک و پیراهن عثمان جدال نکنیم،نشانه های خوبی است از یک گام رو به جلوی ملتی با پیشنیه هزاران سال تمدن و مذهب و اینها.

اینکه آدم به جای بهشتی با نهرهای روان بخواهد آخر هفته اش را در پیچ و واپیچ جاده چالوس بگذراند به نظر من انتخاب درست تر و مسئولانه تری کرده است

۱۳۹۰ خرداد ۱۸, چهارشنبه

پروانه و پیراهن و پیله


دائم میزاییدند ، اول دو رشته نخ باریک بیشتر نبودند که میخواستم به هم گره شان بزنم و یک زیر گلدانی کوچک ببافم،اما وقتی دیدیم دائم درازتر و زیادتر میشوند، تصمیم گرفتم برای زیر گلدانی حرامشان نکنم و یک شال گردن برای زمستان ببافم،بعد تا دراز کشیدم و خواستم یک لحظه چشم هایم را روی هم بگذارم ،دیدم سر نخها را گم کرده ام و افتاده ام به غلت زدن میانشان، یعنی تا چشم هایم را میبستم ،رشته های نخ بودند که روی زمین درازم میکردند و از سر و کولم بالا میرفتند، چند تایشان می افتادند روی دست راستم ، دور مچ و میان انگشتانم گره میخورند ، بعد مهر گیاه وار از ساعد و بازویم بالا میرفتند و دورگردنم میپیچیدند ، چند رشته هم پیچک کمرم میشدند و پاهایم را آنقدر تنگ هم میبستند که ناخن شصت راستم به گوشت شصت چپ مینشست و پوست را پاره میکرد . من که نمی دیدم ،فقط وقتی رشته های نازک و ظریف نخ میان زخم ها کشیده میشدند ، از زور سوز پوستم میفهمیدم ، جایی زخم شده است.

ولی دردش خیلی هم زیاد نبود، یعنی وقتی نرمی تارهای به هم تنیده کف پایم را قلقلک میداد و انگشت هایم را گرم میکرد تحملش آسان تر میشد، بدتر ، آن همه نخی بود که روی سر و کله ام کلاف شده بود و توی صورتم وول میخورد ، پرز های ابریشمی ، از سوراخ های دماغ و گوشه چشمم تو میرفتند و دهانم را پر میکردند.

اما هر دفعه که می آمدم همه زور و توانم را جمع کنم ، مشتم را بالا بیاورم و از زیر پیله ی سفید خلاص اش کنم...نمیتوانستم،یعنی وقتی از لای چشمهایم که به زور- اندازه ی یک درز باریک -باز میشد، برق رنگ سفید و نازکی رشته هایش را میدیدم ،شل میشدم ،از آن کامواهای کمیاب بود،از آن هایی که با دست ریسیده و تابیده شده اند، که از ابریشم خالص سفید ترین پیله های دنیا درست شده اند،خدا میداند چند هزار پروانه ی نارس کرم مانده اند و مرده اند میان این پیله ها که این نخ ها ریسیده شوند و کلاف شوند،حالا دیگر آنقدر زیاد شده بودند که میشد باهاشان یک پیراهن ابریشمی بلند بافت به زیبایی بالهای یک پروانه، ،تصمیم گرفتم کمی دیگر هم صبر کنم، اصلا باید برای این همه قشنگی کمی دیگر دندان سر جگر میگذاشم،بعد کم کم مشتم باز میشد و سرانگشتانم کورمال کورمال دنبال سرکلاف میگشتند، انگشتهایم را تا آنجا که میشد باز میکردم و به کامواها چنگ میزدم ،بعد سعی میکردم هیکل بسته بندی شده ام را به طرفین تکان دهم و غلت بزنم که اگر سر نخ جایی روی شکم ام افتاده باشد، پایین بیاید وببینمش.تا آنجا که میشد نفس عمیق میکشیدم و بعد روی تنه و صورتم فوت میکردم،اما به جای سرکلاف پرزهای نخ روی صورتم به پرواز در می آمدند و چشم ها و دهانم را نشانه میگرفتند،آن همه تقلا فقط برایم نفس تنگ می آورد و سوزش چشم ودماغ وگوش.

اما اگر سر نخ را میکردم خیلی خوب میشد، مینشستم درست و باحوصله گره هایش را باز میکردم و دور یک تکه مقوا میپیچاندمش ،یک گلوله بزرگ کاموای سفید درست میکردم، بعد هم یکی زیر- یکی رو: نه ...چرا ساده ببافم..میتوانم طرح بته جقه هم رویش بیاندازم، با یک میل اضافه ، بته ها و جقه ها را زیر هم ستون میکنم و یک پیراهن عالی میبافم...

خودم را میدیدم ایستاده روی یک صخره بلند، امواج خروشان دریا زیر پایم به صخره میخورد و خورشید پشت سرم در حال غروب بود و من با یک پیراهن بلند سفید قالب تن ،با موهایی سپرده در دست باد و چشمانی براق، لبخند میزنم،پیراهن آنقدر سبک و رها بود که مثل دوبال در هوا نگاهم میداشت،فقط کافی بود دست های خوش ترکیبم را باز کنم و مثل پروانه ای که از سر شاخه ای میپرد پرواز کنم.

اما ...باز خارش و سوزش کلافه ام میکرد ،رشته های کاموا یک لحظه از خزیدن نمی ایستاند، روی سوراخ های دماغ را آنقدر پر کرده بودند که به سختی نفس میکشیدم و با هر دم تا ته منخرین هایم را از پرز های ابریشمی نازک پر میکردند،دستهایم زیر تارهای به هم تنیده پر از جوشهای چرکی شده بود.احساس میکردم جوش ها بزرگ و بزرگتر میشود...دستهایم میسوخت...

اما مگر میشد این همه کاموا را ضایع کرد ، اگر دستم را تکان میدادم و پایم را بالا می آوردم، معلوم نبود از چند جا پاره شود، اصلا مگر از یک دسته نخ پاره پوره ،لباس بی عیب و به درد بخور در میامد.خیلی که هنر میکردم میتوانستم یک شال گردن کوتاه ببافم با یک عالمه گره ریز و درشت که زشت ترش هم میکرد...حتی آنقدر بلند هم نمیشد که وقتی میدوم و دست هایم را تکان میدهم ، روی گردنم بلغزد و زیبایی صورتم را بیشتر نمایان کند، دلم میخواست لباسم کمرم را قالب بگیرد و برجسته گی باسن و کشیده گی رانهایم را نشان دهد، میشد آستین هایش را کوتاه و کش باف ببافم که سفیدی دست هایم هم معلوم شود، میخواستم دامنش سبک و بازیگوش روی ساق های سفیدم بچرخد. جوری باشد که وقتی روی سبزه ها و کنار گل ها میدوم... باد در هوا برقصاندم و از کنار یک گل به گل دیگر بکشاندم...چشم هایم را که پشت پرده به هم تنیده کامواها جز سیاهی نمیدید بستم و تصمیم گرفتم کمی دیگر صبر کنم.

نمیدانم چقدر وقت چشم هایم بسته مانده بود ،اما بی هوش نبودم،دائم خودم را میدیدم میان لباس سفیدم- که حالا میخواهم آستین هایش را بلند تر ببافم و یقه اش را تا آنجا که میشود باز بگذارم-، کنار دامنه ی پر گل کوهستان راه میرفتم و با پروانه های رنگارنگ باز میکردم .

دیگر دهانم از پرزهای ریز و درشت پر شده که لحظه به لحظه پایین تر میروند، از حلقم گذشته اند و دارند درون ریه ها پخش میشوند،بدنم زیر وزن نخ های ابریشمی بی حس و مچاله شده است،فقط گاهی لغزش مایعی را میان پاهایم را حس میکنم که شره میکند روی نخهای زیرم، لابد تا حالا رشته های ظریف زیبایم را لک کرده و از شکل انداخته است..گردنم مثل یک بادکنک باد کرده ، رشته های نازنین کلاف مثل یک سوسیس بزرگ رویش تنیده اند و هر آن ممکن است از فشار گردن پاره شوند،خودم را سپردم به پیراهن سفیدم و پروانه هایی که کنار گل ها،دور و برم میپریدند، دهانم را بستم و سعی کردم نفس نکشم....

۱۳۹۰ فروردین ۲۱, یکشنبه

نقدی شتابزده بر" شتابزده گی فکر ما"



امروز در فیسبوک مقاله ای خواندم با نام "از وضعیت شتابزده ی فکری ما" ، آمدم چند خط نظر زیرش بنویسم دیدم نظرم بیش از چند خط میشود، اینجا مینویسم

آقای خسرو منصف،نویسنده مقاله تلاش کرده ، دور بایستد و به عنوان یک ناظر خارجی بیطرف، به مشکلات و نواقص "علوم انسانی" وارداتی به ایران و زبان فارسی نگاه کند، که به نظر من تا حدی در تعیین و تشخیص این نکات نیز موفق بوده اما در پروراندن و باز کردن موضوع ، قدری دچار "شتابزده گی " شده است.

یکی از مشکلات زیرساختی ِ سد راه آشنایی با مدرنیته و فرهنگ غربی ، به زعم نویسنده مشکل زبان است، نویسنده معتقد است زبان فارسی با توجه به عدم پویای علمی و تاریخی و اساسا به علت اتکا به فرهنگی متفاوت ،قابلیت انتقال درست و کامل مفاهیم فلسفه و مدرنیته ی را ندارد.

شاهد مثال ذکر شده تفاوت اساسی و پایه ای میان علوم انسانی و طبیعی است، نویسنده معتقد است علوم طبیعی تنها از زبان به عنوان یک ابزار در انتقال مفاهیم استفاده میشود اما در علوم انسانی "زبان " نه تنها یک ابزار که یکی از مفاهیم و پایه های علم است و به همین دلیل، فردی از یک فرهنگ دور و متفاوت چون "زبان اثر " را به مثابه ی بخشی از فرهنگ و تاریخ نویسنده اش حس نکرده و با آن زندگی نکرده، پس لاجرم قابلیت درک تمام و کمال و آموختن و انتقال آن از طریق ترجمه به دیگر همزبانانش را ندارد.

من نیز با پررنگتر بودن نقش و عملکرد زبان در علوم انسانی موافقم ، اما دوست دارم از نقطه نظر خودم یک بار دیگر این جریان را مرور کنم.

علوم طبیعی، از رابطه ای ابتدایی مثل رابطه نیرو و جاذبه گرفته تا نظریه های پیشرفته ی ریسمانها ،همه از قوانین طبیعی – که در تمام کره زمین به صورت یکسان برقرارند- پیروی میکنند ، به همین دلیل با شناخت روابط و عناصر دخیل و داشتن پشتوانه ی علمی مناسب ،فرد با هر زبان و فرهنگ و ملیتی میتواند مفهوم را درک و در صورت لزوم استفاده کند اما آیا در آموختن علوم انسانی داستان از اساس و پایه چیز دیگری است؟ آیا علوم انسانی مجموعه ی از مفاهیم و ادراکات کاملا آنی و لحظه ای است که تنها برای افرادی با مختصات و شرایط محیطی مشابه قابل درک و آموختن است؟ آیا نمیتوان برای رفتار و احوالات "انسانی" قوانین و روابطی – نه به اندازه ی علوم طبیعی متقن و دقیق - را متصور بود؟

هر انسانی به عنوان یک بیننده ی کاملا عادی و معمولی – نه به عنوان یک جامعه شناس و صاحب نظر- قادر است در روابط اجتماعی خود با هر فردی – صرف نظر از زبان و فرهنگ و طرز فکر- از یکسری قوانین پیروی کند و به نتایج کم و بیش یکسانی برسد.

مثلا لبخند زدن به کارمند بانک وقت پرداخت قبض برق ، احساس بهتر و احتمالا یک لبخند به عنوان "جواب" را برای طرف به همراه خواهد داشت، چه در تهران ،چه پاریس چه هونگ کونگ.

این مثال گرچه در مقایسه با مفاهیمی که آقای منصف در مقاله اش مطرح کرده بسیار پیش پاافتاده است، اما باور دارم که اگر درباره ی علوم انسانی به معنای کنش ها و واکنش ها در جامعه ی انسانی صحبت میکنیم میتوانیم به این دست رفتارها به عنوان الفبا و پایه ی این علم نگاه کنیم.

علوم انسانی از آنجا که درباره ی موجود واحدی به نام "انسان" در تمام دنیا صحبت میکند لاجرم نمیتواند در زبان های مختلف مفاهیم کاملا متفاوت و غیر قابل فهمی برای دیگر "انسان" ها به دست بدهد.بالیدن انسان در زبان و فرهنگ و تاریخ متفاوت منجر به تبدیل آن به موجودی فضایی و صددرصد غریبه برای دیگر ساکنان کره زمین نخواهد شد چون بخش اعظم پایه های علم روابط و ادراکات انسانی ریشه در درون انسان دارد نه در محیط و شرایط بالیدن او.

نکته ای دیگری که به نظرم از دید نویسنده خلط شده است، تفاوت میان آموختن و به کاربردن است، درک و یادگیری مفهومی بیگانه و ترجمه شده از به کارگیری و ابزار قرار دادن آن فاصله دارد. پیگیری مفهومی به نام "دموکراسی" در علوم غربی – مثال هایم در این بحث در حد مطالعه ام به عنوان یک علاقه مند عادی است نه بیشتر- با استفاده از آن مفهوم برای جامعه ی میهمان توسط روشنفکران جامعه تفاوت دارد ، به نظر من این بخش – کاربرد- علوم انسانی است که رابطه ای تنگاتنگ با تاریخ و فرهنگ جامعه مبدا داشته و به راحتی برای هر جامعه ی دیگری قابل استفاده نیست ولی این مبحث با موضوع " آموختن و درک " علوم انسانی تفاوت زیادی دارد.مثل این است که قانون جوشیدن آب در صد درجه را بدون توجه به ارتفاع از سطح دریا مورد بررسی قرار بدهیم. مسلم است که آب در ارتفاع 2000 متری در دمای یکسانی با سطح دریا به جوش نخواهد آمد، اما آیا این به این معنا است که علوم طبیعی قانون پذیر و قانومند نیستند و باید برای هر مکانی یک قانون خاص و متفاوت جستجو کرد، یا شاید تنها باید "شرایط مرزی" معادله را تغییر داد و از آن استفاده کرد.

نکته دیگر اینکه آقای منصف به نارسایی و ناپویایی زبان فارسی به طور اخص اشاره میکند و باور دارد زبانی که بخش عمده ای از توان و قدرتش در مقابله با زبان مهاجم عربی صرف و تباه شده و بیشتر عمق و پیچیده گی اش صرف آرایه های ادبی شده است کشش لازم برای انتقال مفاهیم عمیق علوم انسانی را ندارد.

چند نکته به نظرم میرسد که ذکر میکنم:

اول اینکه تا زمانی که نویسنده گان و متفکران یک زبان برای رشد و بالندگی زبان تلاش نکنند و زمانی که میشود از واژه هایی به مانند جهانی یا قراردادی استفاده کرد ،"یونیورسال" را رساتر و واضح تر بیابند، نمیشود به درجا زدن و راکد ماندن زبان ایرادی گرفت.

دوم اینکه ، اگر چه من هم به عقب ماندن زبان فارسی در قافله ی پیشرفت تمدن و زایش کلمات و افعال جدید واقفم ، اما به نظرم میرسد دادن تعریف " زبانی که تمام تلاشش در دایره استعاره و جناس سازی چرخیده و محصولات درجه یکش غزل و قصیده و مثنوی بوده" قدری دم دستی و "شتابزده " است. زبانی که تا دست کم چهارقرن پیش با شعر و نثر مفاهیم انتزاعی پیچیده ی – والا و پستش را صاحب نظر نیستم که قضاوت کنم – عرفان و فلسفه را منتقل میکرده و برای سوال چرا "هستنده هست" پاسخ های متفاوت تری از "صنع پروردگار" به ثبت رسانده ، لایق بررسی عمیق تر و تعریف جامع تر و منصفانه تری است.

سوم اینکه آقای منصف در جایی اشاره کرده اند" حال در چنین محیطی که سراسر تاریخش سرکوب و تبعیض و عقل‌ستیزی بوده یکهو پیامبرانی خواب نما شده‌اند و برای ما خوان‌های رنگین از لاکان و نیچه و دلوز پهن می‌کنند. نقالانی هستیم که اعتبار گوینده را به جای اعتبار گفته می‌گیریم. کسی حدیث قدسی نقل می‌کند و ما حدیث گویان مدرنی شده‌ایم که از نیچه و لاکان حدیث‌های گرانبار نقل می‌کنیم و در توهمی مسری آنرا به‌جای اندیشیدن می‌گیریم."

من هم با نظر ایشان موافقم و باور دارم ما خیلی وقت ها حق را به مرد میسنجیم نه مرد را به حق ، اما آیا خود ایشان در جایی که مینویسند " این زبان چطور می‌تواند در ترجمه سهل‌انگارانه و سرسری از پس بزرگان فلسفه و اندیشه غرب برآید؟" به همین دام نیافتاده اند؟ آیا ایشان ضمنی نمی گویند که زبان ما برای انتقال مفاهیم و اندیشه های این بزرگان ناقص و الکن است؟ آیا زبان قدسی این بزرگان را منزه از ترجمه ی ما نمیدانند؟

نکته آخر اینکه ایشان در زیر عنوان "نظامهای اندیشه همچون یک شبکه" به بحث تفاوت مفاهیم قراردادی در هر جامعه یا فرهنگی میپردازند، اینکه رنگ قرمز در یک زبان و فرهنگ چه رنگی هست و چه رنگ هایی را در بر نمیگیرد و صحبت کردن از رنگ قرمز بسته به فرهنگ و زبان فرد لزوما از رنگ واحدی با فردی با فرهنگ و زبان دیگر نخواهد بود و این مثال را شاهدی گرفته اند بر تفاوت علوم انسانی و مصادق های آن در غرب و در نهایت کج فهمی و بدفهمی ما از این مصادیق و مثال ها به خاطر فرهنگ و نقطه نظر متفاوت.

حالا من یک سوال دارم، آیا میتوان مطمئن بود تعریف من از رنگ قرمز با تعریف ایشان به عنوان دو هموطن و هم زبان یکی است؟ آیا برای یک طرفدار تیم پرسپولیس رنگ قرمز همان احساس و هیجان و تصوری را به همراه دارد که برای یک "استقلالی"؟

باور دارم ریز شدن و باریک دیدن بیش از حد چیزی جز " پیچیده کردن بی فایده ی مفاهیم" و ایجاد سد میان راه آموختن چیزی به همراه ندارد. وقتی کسی زبان غریبه ای را می آموزد، فکر کردن دائم به مفهوم و نحوه ی کاربرد و احساس کلمات در زبان جدید ، نتیجه ای جز کند شدن سرعت یادگیری و گیجی و ناامیدی یادگیرنده ندارد، در صورتی که همراه شدن با زبان و تلاش برای فهم حداکثری و نه صد در صدی یادگیری را قابل انجام و ممکن میکند.

در پایان باید بگویم گرچه بخشی از سخنان آقای منصف را نپسندیدم ، اما تلاش ایشان برای دیدن دقیق و بیطرفانه ی بخشی از ماجراهای " ما و غرب" قابل تقدیر است، به امید خواندن مقاله های بهتر و تازه تر از ایشان.

۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

انقلاب عاشق است

وقتی پسر باغبان و دختر صاحب خانه عاشق هم میشوند، وقتی که برای دیدن هم زمین و زمان را پشت سر میگذارند، وقتی که شب ها تا صبح اشک میریزند ، وقتی که کتک میخورند، تحقیر میشوند و وقتی که برای هم میمیرند، کدام ناظری است که برای یک لحظه تمام عقل و منطق و آینده نگری اش را رها نکند و آرزوی وصالشان را نکند. تماشاگران عاشقی هر چند هم اهل صلاح و مصحلت باشند با دیدن این همه شور و از خودگذشتگی و رنج ، کم کم باورشان میشود معجزه عشق را و خوشبختی صاحبان معجزه را .

و حالا اگر همین ناظران را از کنار این صحنه ی عاشقی بلند کنیم و کنار صحنه ی مبارزه ی عاشقانه ی یک ملت بنشانیم ، ملتی که تحقیر میشود،کتک میخورد، خون میدهد و علیه حکومتی مستبد و بیرحم مبارزه میکند، باز هم بعید است دلشان خون نشود و آرزوی سرنگونی و به خاک سیاه نشستن تک تک دیوان حکومتی را نکنند.

اما همانطور که همه شنیده ایم و دیده ایم و خوانده ایم، حال و احوال دختر متمول ، که از تمام زشتی ها و پلیدی های اطرافش- خواستگاری که برای پول پدرش خواهانش بوده، پدری ظالم و فاسد و مادر و خانواده ای ولنگار – فرار کرده و به دامن عشق پاکش پناه آورده، بعد از چند ماه دیگرگون است و به هکذا احوال ملتی که کاخ ظلم و جور حاکمانش را سرنگون میکند.

آنوقت که شوهر جوان زور می گوید و فحش میدهد،آنوقت که زنش را در خانه زندانی میکند، آن لحظه که دستش را بلند میکند و راست می خواباند تو صورت معشوقه اش، حال دختر دست کمی از حال ملتی که رهبرش را با چوبه های دار روبرویش می بیند و مستبدان و زورگویان تازه به دوران رسیده را مسلط به کشورش ندارد.

اینکه اگر دختر در خانه ی پدری می ماند و با خواستگار قبلی ازدواج میکرد ،اگر ملت به قول های دربار و وعده های اصلاح دل میداد و نفرتش را به حاکمان و عشقش را به رهبران کمی معتدل میکرد ،حالا کلاهشان کجای معرکه دنیا بود را کسی نمی داند.خوب یا بد اتفاقی افتاده و هزینه ی صرف شده و زمانی گذشته.

اما اگر صاحب تجربه ای اینچنینی، این نسخه را دوباره برای نسل بعد و دختران خودش بپیچد ،آنوقت آیا ما نمیتوانیم نتیجه را حدس بزنیم ؟

وقتی فرزندانشان را به راهی برانید که برای هیچکس برگشتی ندارد، وقتی نسل جوانش را به سوی خون و جنون و بیرون کردن دیوان – در اسرع وقت- رهنمون شود، آیا سخت است تصور 30 سال آینده؟

دیدن یک جنازه ی خونین بالای دست مردان و زنانی که از ته جگر فریاد میزنند "میکشم میکشم آنکه برادرم کشت" ،دیدن اشک مادران فرزند از دست داده، زندانیان تکیده تنها یک عکس العمل انسانی دارد :همراهی .

مگر میشود سکوت کرد؟

اما اینکه بخواهیم دامن بزنیم به بیشتر شدن این صحنه ها ، به ریخته شدن خون های بیشتر و شکنجه شدن جوانان بیشتر، جز اینکه بیشتر پرتاب میشویم به وادی احساسات انسانی و عکس العمل های آنی ، چه بهره ای برایمان خواهد داشت.

جز اینکه شعله ی یک عشق نافرجام را شعله ور تر کنیم،اینکه کم کم از زیر و بالای نظام، از تک تک صاحب منصبان دیده و نادیده نا امید و متنفر شویم، اینکه همه را با یک چوب برانیم چه سودی به بار خواهد آورد.

در هر دولتی علاوه بر صاحب منصبان و سیاسیون شناخته شده در نتیجه منفور یا محبوب، خیل کثیری و گسترده ای از مدیران و مشاوران و معاونان وجود دارند که در سیستم فعالند و به نوعی ابزار اداره ی کشور به شمار میروند.

در زمان انقلاب ، تقریبا تمامی اعضای این طبقه از صحنه ی کار سیاسی و اجرایی حذف شدند و نیروهای انقلابی –بدون سواد و تجربه و توانایی لازم- جایگزین آنها شدند.

حالا بعد از 32 سال که این طبقه ی جدید با هزینه های و خسارت های هنگفت –دست کم- اقتصادی و روش سعی خطا ، تا حدی صاحب تجربه و تحصیلات و فرهنگ مدیریتی شده، با دنیا آشنا شده، فرهنگ و تمدن آموخته و به قولی شوهری شده اند با شعور تر و قابل تحمل تر ،حذف کردن و به سزای عمل رساندنش آن همه انقلابی وار چاره ساز نیست.

شاید خیلی سه تیغه های کراوات به گردن که به چوب خشم انقلابی و خیانت و خون شهدا رانده شدند ، نه خیانت که خدمات زیادی به کشور کرده بودند، که اگر جیب خودشان را پر کرده بودند به خلق هم سودی رسانده بودند و امروز هم شاید باشند ته ریش دارن ِ یقه بسته ای که کار بلدند و قابل ، که با ریخته شدن خونهای بیشر و روا شدن ظلم های بیشتر ، راهی برایشان نمی ماند که یا از سیستم کنار بروند یا بمانند و با طوفان انقلاب کنده شوند.

و دوباره میشود حکایت داماد جوان و صورت کبود عروس.

شاید بشود مبارزه کرد و زیر بار خواستگار طمع کار و ریا کار نرفت ، شاید بشود با تلاش شبانه روزی و سفید کردن گیس،خانه ی پدری را قدری قابل تحمل تر کرد، اما از ترس این ماران غاشیه به دامن عقرب جراره ی عشق کور رفتن چاره ی کار نیست.

کاش مادران این سرزمین این قدر از عشق پرشور انقلاب و خشونت زیر گوش فرزندانشان زمزمه نکنند .

کاش یادمان دهند که هزینه ی خوشبختی و کامروایی 30 تلاش و زحمت و پیگیری است نه یکسال آتش و خون و جان.

۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

غربتی یا بیابانی


لازم نيست در بيابان زندگي کرد تا بياباني بود،همين که جايي از رگ و ريشه مان برسد به بي آبي و زردي و خشکي کفايت مي کند همه عمرمان را، يعني ميداني قاچ ها و ترک هاي بي آبان آنقدر عميق و کاري هست که بيازارد ،تا چند نسل بعدِ "بيابان گريخته " ها را.

کودک که بود راه ِکوير برايش به چرخ و فلکي بزرگ ميمانست، که سواري کوچک شان را آنقدردر دايره بسته ي جاده ها و ماشين ها و بدتر ازهمه، خارها و خاک هاي يک شکل ميچرخاند و ميچرخاند که يا دست آخر دلش به هم ميخورد و ياچشمهايش سنگين ميشد و سرش به لرزش هميشه گي شيشه عادت ميکرد.

شهرِکويرهم ،گرد و خاک بود و خانه هاي يک شکل و تک و توک درخت هاي بد رنگ و وارفته و اين جمله ي هميشگي مادر :" زبون بسته ها تشنه ان ".دستش را روي دست ميکوبيد و سرش را تکان ميداد.جوري با چشمهاي گشاد شده به زمين ترک خورده و قاچ قاچ نگاه ميکرد ،که انگار دفعه اولش است ،اسکلت خشک شده ي يک درخت انار را ميبيند .

اما يک سيب نارس ِ چروک ، روي شاخه لاغر و مرده ي درختي در حال تاب خوردن، ترس هم داشت، کودک از اين سيب ها و انارهاي ريز و چروکيده که روي درخت هاي خشکيده، دو طرف ماشنيشان را مثل تونل وحشت" گرفته بودند بيشتر از همه ميترسيد،لب هايش خشک ميشد و زبانش به قول مادر"مثل کبريت" به سقف دهانش ميچسبيد ، چشمهايش را محکم ميبست و دهانش را باز مي انداخت به اين اميد ،که پدر انگشتش را بگذارد روي دماغش و آرام بگويد: خوابيده ...که مادر ديگر نگوييد"زبون بسته ها تشنه ان کاش بارون بیاد"

چند هفته ماندگاری در کویر هم،روزها زیر باد پنکه های سقفی می گذشت به انتظار شکستن" کمر گرما"- پدر بزرگ خودش گفته بود بالاخره کمر گرما میشکند - و غروب که بالاخره آنچه باید بشکند، شکسته میشد،پهن کردن قاليچه ها روي موزاييک هاي گرم ايوان بود و لم دادن به پشتي ها ، تکه کردن هندوانه هاي راه راه .

ولی پیرمرد لم نميداد،شلنگ پيچده ي کنار ديوار را باز ميکرد و ميگذاشت بيخ درختي از درخت هاي باغچه، کنار درخت زانو ميزد و به صداي " سيراب شدن زبان بسته ها" گوش ميداد بعد شلنگ را بلند ميکرد و تا آنجا که زانوهاي ورم کرده و کمر خميده اش ميگذاشت ،ميدويد به درخت ديگر و شلنگ را ميگذاشت به دهان ترک خورده آن، کودک هم گاهي با يک برش "شتري" هندوانه، دنبالش راه مي افتاد و خودش را به شلنگ آويزان ميکرد که : حالا من!

اما پدربزرگ وقتي شلنگ دستش بود،خوشش نمي آمد کسي دور و برش بپلکد، با آن کمرِدو تا و صورت چروکيده وقتي شلنگ پلاستيکي را دستش ميگرفت ،ميشد مثل کنده هايي که دود ازشان بلند ميشود و همه کار از دست لرزانشان بر ميايد ،انگشت هاي استخواني و بلندش را محکم دور گردن شلنگ فشار ميداد و مينشست پاي درخت ها . زل ميزد به خاک و آبی که از لاي ترک هایش سر ميخورد و پايين ميرفت .

بعد هم میرفت سروقت خرزهره های خیابان و تا آنجا که شلنگ میرفت ،میدوید از یک سنجد به یک بید و از بید به چنار و آنقدر میدوید ومیکشید که شلنگ مثل دم گربه صاف و سیخ میماند و قدم از قدم برنمیداشت،آنوقت بود که غرغر کنان برمیگشت و مینشست روی پله ایی و سر شلنگ را میاورد تا کنار دهانش و جرعه جرعه...

کویر شب ها و روزهایش همیشه یک قصه داشت،صبح ها کمر آب و سبزی میشکست و شب ها کمر داغی و تشنگی، مگر وقتی که "غربتی" آب را ول داده بود به حوض بزرگش و رمق نمیگذاشت برای آب بی جان لوله ها که برسند به "زبان بسته های تشنه حیاط پدربزرگ" و باقی حیاط های بعد ازآن.

پیرمرد صدایش را تا آنجا که توان داشت بالا میبرد و لعنت میکرد "غربتی ِ از جهنم در رفته ای" را که جز "توله هایش" و "آب تنی اشان" و "چهار دیواری اش" هیچ نمی بیند.......


میان همین راه کویر بود و بی آبی و تشنه گی که کودک چرخيد و ديد بزرگسال شده،ويزا گرفته،بليت گرفته،سوار چرخ و فلک شده،گريخته از بيابانشان و بي آبيشان و بي بارانيشان و راست افتاده وسط" آبادي ِغريبه" .

آبادي جاي خوبي بود.پر بود از درخت هاي تناور و گل هاي خوشرنگ و پيچک هاي رونده و خالي از شلنگ پلاستيکي و باغبان ِخيس عرق.

آبادي جاي خوبي بود، بارانش تا صبح میبارید بدون مادری که پشت پنجره بايستد و خداخدا کند که باران بند نيايد و تا صبح ببارد .

آبادي جاي خوبي بود، هرلحظه ي خوشي با آب ،زهر مارنميشد از ترس بي آبي و اسراف و مجري تلوزيون و گزارش ِ تصويري پيشرفت کوير.

آبادي جايي خوب بود و به او مربوط نبود "هزينه تسويه آب " و" شهرهاي بي آب" و"مصرف بي رويه شهروند ها".

ميشد زير دوش آب براي خودش آواز بخواند و لذت ببرد از قطره هايي که سر ميخورند و پايين مي افتند و "حرام " ميشوند،ميشد مسواک که ميزند شير آب را باز بگذارد و نگاه کند به آبي که تاب ميخورد و گرداب ميشود و "اسراف "ميشود و اصلا حالا که اين همه "آباد" است،حتما ميشد گذاشت ظرفها زير آب خوب خيس بخورند و شسته شوند و چربي هاشان با آب پاک بشود، اصلا چرا نشود که شير آب گرم حمام را باز گذاشت که سونا درست کرد و "لذت حرام کردنش" را برد؟

بعد ديد حالا که لازم نيست حلقش را برای همسایه اش پاره کند که"شهر ما خانه ما" ،پس ميشود توي کوچه پس کوچه هايش آشغال ميوه را هم پرت کرد، يا زير نميکت پارکهايش آدامس چسباند....

بعد دید میتواند کیسه آشغال اش را ازپنجره شوت کند به هر جا که افتاد.

بعد وقتی دید با"کله سگی دردیگ در حال جوش" هم مشکلی ندارد فهمید که اصلا چقدر دوست داشت همه جاي آبادي را بيابان کند. "گور پدر زبان بسته های سیراب اینجا هم کرده".

بعد دید چقدر "غربتی " است.

و بعد دیگر حوصله اش سر رفت و چیزی ندید جز نگاه نگران مادرش برای "همه زبان بسته های دنیا".

۱۳۸۹ آبان ۴, سه‌شنبه

در مورد خودت بود؟




کسي که اين سوال را از شما ميپرسد يعني خيلي لطف کرده و در تصميم گيري نهايي اش شما را هم سهيم کرده والا هستند جمع کثير دوستان و آشناياني که با خواندن يک داستان کوتاه ، دو خط شعر يا حتي يک پاراگراف ناقابل و سرسری با نامتان پاي آن، خودشان قبلاً به نتيجه رسيده اند....يا اصلا نه ! اول اسم اعظم تان را ميخوانند و بعد خط به خط نوشته را با آن تفسير و تعبير ميکنند...

وقتي متن را هل هلکي و سرسري خوانند، اول لبخند محو و کجکي ای گوشه لبش مينشيند ،بعد سرشان را به ديوار يا مبل پشت سر تکيه ميدهند و دستها را روي شکم قلاب ميکنند، اين يعني مرحله "تصور"– دراين مرحله صورت شما با صورت شخصيت داستان يا راوي شعر عوض شده ، تصاوير و صحنه ها بازسازي ميشود_ بعد لب هايشان را به قد و قامت يک لبخند به قاعده باز و چشم هايشان را ريز ميکنند ، سعي ميکنند به دور ترين افق دردسترس نگاه کنند و همه چيز را يک بار ديگر مرور کنند، اينجاست که ميرسند به مرحله "کشف"– که اي بابا ! عجب داستاني داشته اين "کل علي ما" ! آنوقت است که کند و کاو در رفتارهاي ماضيتان شروع ميشود،تک تک شوخي ها،درد دل ها و عکس العمل هايتان در هر زمان و مکانی، با هر روحيه و حال و هوايی به چهار خط نوشته اتان ربط داده ميشود و ناگزيرتاويل ميگردد_ بعد شايد سرشان را خيلي خفيف به دو طرف تکان بدهند ، آه بلندي بکشند و با فشار پا ،صندلي اي را که رويش نشسته اند يا ميز جلوي پايشان را هل بدهند واز جا بلند شوند ، اين ميشود مرحله "تاسف"_ يعنی بيچاره شما که به اين شکل مذبوحانه و حتي کودکانه سعي کرده ايد مشکلات و مسائل زندگي خصوصيتان را مطرح کنيد و تسکين پيدا کنيد _

بعد ممکن است سر يخچال بروند ، شيشه آب را به لبهايشان بچسبانند و قلپ قلپ، چند جرعه آب سر بکشند بعد هم به در يخچال تکيه بدهند و تويش را ورانداز کنند،اين يعني مرحله "سبک وسنگين" _ تعداد گاف ها و آتوهايي که شخص متصوراست به شما داده با گاف عظماي شما (نوشتن) مقايسه و سبک سنگين ميشود،اينکه چند بار در زندگی از شما "کم آورده" و چند بار از شما "جلو زده" و اينکه اصولا کجای اين اتوبان شلوغ و چند بانده ،بوده و بوده ايد،خوب بررسی ميشود _ بعد يک سيب چروک شده (و معمولا زرد) از ته يخچال پيدا ميکنند، در يخچال را بي هوا هل ميدهند و با اولين گاز نصف سيب را چنان ميکَنند که آبش کم ِکم روي لوچه اشان ميريزد و هم همينطور که سيب را ميخورند ،آرام آرام از آشپزخانه بيرون بيايند و روي مبل ولو شوند تا از مقام شيرين"سَرتري" لذت وافي را ببرد _ اينجا ديگر ذره اي شبه در بهتري و برتري باقي نميماند،هم آنقدرظرافت داشته که از پس پرده ي "فريب" درد واقعي شما را تشخيص دهد،هم آنقدر ظرفيت داشته که اينطور بند را آب ندهد و جلوي مشکلات کم نياورد و هم خيلي بيش از آن که تصور کنيد از زندگي شما "واقعيت "ميداند_

وحالاست که ناگهان ورق بر ميگردد، احساس صميمت و دوستي وصف ناشدني اي قلبشان را فراميگيرد،يادشان ميايد که خيلي وقت است ازتان خبري ندارند، سيبشان را تند تر ميجوند وهمينطور که دست هايشان را با لباسشان پاک ميکنند و گوشي را برميدارند .

نميدانم نوشته هاي بالا چقدر بدبينانه بود،نميدانم چقدر نويسنده گان و خواننده گان اين حالات و فضاها را تجربه کرده اند،نمیدانم چقدر منصفانه بود.

اما ميدانم که دوست داريم به زندگي خصوصي هم سرک بکشيم، که دوست داريم از زير و بم روابط ديگران خبر دار باشيم ،که دوست داریم رفتارهایشان را آنطور که میپسندیم معنی کنیم و از همه مهمتر ميدانم که اين ها را براي بيشتر کردن اطلاعات عمومي امان نمي خواهيم،اين ها را همه ميدانند...اما...اما مسلم است که داستان به اينجا ختم نميشود و بايد "علتي " باشد براي اين همه "معلول" هر روزه.

اصلا هم لازم نيست که دروغ بگوييم ، غيبت کنيم،تهمت بزنيم يا نمودهاي شناخته شده ي "خاله زنکي" ديگري را از خود بروز بدهيم تا از اعضای این گروه حساب شویم.همان لبخند محو و کم رنگي که بعد شنيدن بعضي خبرها گوشه لبمان مينشيند ،همآن احساس قد کشيدن و يک سر وگردن بالا آمدن و همان نگاه به خط پاياني که حالا پشت سرمان است ... بس است براي نمايش چيزي که شايد آبرومندانه ترين نام برایش "برتري خواهي" است.

"ميخواهيم برتر باشيم" و اين برتري بايد "ثابت " شود و بايد بر خيلي ها "ثابت "شود و بايد هميشه "ثابت" شود و بايد همه جا "ثابت" شود و اين ميشود که ميشويم کاراگاه بي جيره مواجب دايره ي"اثباتي " ذهنمان و دائم دنبال سند و مدرک ،دماغمان دراز ميشود به زندگي ديگران.

و خيلي وقتها همين " احساس برتري در لحظه" ميشود پايه و اساس دوستي هايمان و مبناي رابطه امان، اين ميشود که دائم همه در حال "سبک سنگين"کردن و شدنيم، همانطور که پشت مسند قضاوتمان نشسته ايم و چکش ميکوبيم ،روبروي چکش ديگري اين پا و آن پا ميشويم و جواب پس مي دهيم . اصولا داستان فراي اين داستان هاست، اين"نوسان دائم ميان توسر خوردن و تو سري زدن" ، اين تلاش دائم براي ارضاي حس برتري ،اين نياز به "تحقير" براي "ترفيع" و در نهايت اين "بيدادگاه ذهني" 24 ساعته... داستان همه مان نباشد ، قضه بيشترمان هست.

آخرش اينکه نياز داريم احساس کنيم برتريم تا بتوانيم با کسي " مثل آدم "دوستي کنيم ....


۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه





بالاخره به لطف تمامی عناصر معلوم الحال زمینی و آسمانی موفق شدم یک داستان بنویسم( حالا دست ...دست) و از آنجا که امیدواریم گوش شیطان هم مثل بقیه دوستان ملکوتی مان کر باشد و اگر هم نباشد برایشان محلی از اعراب نداشته باشیم که بخواهند در کارمان زپلشک بی اندازند ،این داستان قرار است قسمت اول از یک مجموعه داستان مرتبط باشد که قرار است بعدا به رشته تحریر در بیاید.
از تمام دوستان ادیب و دانشمندم تقاضا دارم که مرحمت نموده،منت نهاده رحمی به حال این ابن السبیل دیار کفر نموده، این داستان را با صدای خودشان بلند بلند بخوانند و اگر زحمتی نبود ،به من بگویند که چه خاکی به سرش کنم که بهتر شود
زیاده عرضی نیست و اینک این شما و این ...... داستان شماره 1.

1

در را که باز کردی اول صدای زنگ ریز و ملایم زنگوله ی بالای در حواس ات را پرت کرد و بعد چند جفت چشم که از پشت صندوق و دیوار نصفه آشپزخانه و زیر یکی از میزها به تو دوخته شده بود.

پشتت را صاف کردی و سرت را بالا گرفتی،از در خانه که آمده بودی بیرون ،پشتت را صاف کرده بودی و سرت را بالا گرفته بودی.از کنار مردم که رد میشدی به صورت هایشان نگاه میکردی.هیچ کدام شبیه قهرمان ها نبودند،کوتاه و خمیده ،بی آنکه جلوتر از قدمهایشان را نگاه کنند از کنارت رد میشدند و تو چانه ات را بیشتر به سمت آسمان میگرفتی و به تصویرت که روی شیشه ی مغازه ها می افتاد،لبخند میزدی.

زنگوله ی بالای در هنوز صدا می داد که در را بستی.

:خالد...خالد...اوجا چه میکنی ...همه جونت چرک کردی

زن از دو در نصفه ای که از دو طرف به تیغه های گچی لولا شده بودند بیرون آمد و به سمتت آمد،یک قدم عقب رفتی و به چراغ های چشمک زن شیشه چسبیدی .همینطور که دست اش را با پیش بند ِبسته به کمرش پاک کرد از کنارت گذشت و به طرف میز کنار در دوید. خالد که زیر میز به شکم خوابیده بود و ماشین اش را از تپه ماهورهای قوطی های نوشابه رد میکرد فقط فرصت کرد یک قوطی نوشابه را در مشت کوچکش جا کند ...

:سی کن،با رخت تنت چه کردی...

زن قد بلند بود..آستین ها را تا روی آرنجش بالا زده بود وچند النگوی زرد و کلفت را تا کنارِ تای آستین بالا برده بود .

-ورخیز ...نکن...صدا نده..ذلیل بمیری...دست های خالد مثل ماهی از دستش لیز میخورد و بیرون میآمد.یکبار دیگر دستش را محکم روی پیش بند کشید و دوباره به سمت خالد خیز برداشت. چشمت میرود دنبال لکه های قرمزی که به پیش بندش چسبید اند و آنقدر دنبالشان میکنی که از همان در نصفه تو میروند و بعد پاهای خالد که یکی با کفش و دیگری برهنه کشان کشان دنبالش کشیده میشود.

:سلام چی میل دارین؟ ابروهایش کلفت و کمانی و چشم هایش کشیده بود. ته لهجه ی نمی فهمی کجایی داشت-مثل زن قد بلند-روزنامه را نشانش میدهی و دوباره پشتت را صاف میکنی.

: اجازه بدین باید با خانم صحبت کنین...

کنار صندوق می ایستی و نگاهش میکنی که از همان درهای قهوه ای نصفه تو میرود.صندوق را روی یک قفسه چوبی گذاشته اندکه از سطح زمین قفسه هایش شروع میشود .همه قفسه ها پراند . قاشق ها و چنگال های فلزی در یک قفسه،دستمال سفره و نی در قفسه کناری وهمینطور تا بالا....و دو مگس که روی دکمه های صندوق با هم بازی میکنند واز روی هم پرواز میکنند.چشمت به مگس هاست که دختر صدایت میکند.

یک لنگه در را باز کرده و لبخند میزند: بیاین باهاشون صحبت کنید.

از درهای نصفه تو میروی،اول یک منتقل بزرگ و پهن است که درست کنار در گذاشته اند و روبرویش یک میز فلزی ساده و تمیز به دیوار تکیه داده شده ،مانده ای که اصلا از بین این میز و منقل میشود رد شد یا نه.

:سلام خوبستی؟ ساعت شما خوبست؟...

زن قد بلند ته آشپزخانه ایستاده و با سر اشاره میکند که جلوتر بروی.بوی پیاز و چربی با بخاری که از قابلمه های در حال جوش بلند میشود توی هوا لمبر میخورد و به سمتت میآید.آشپزخانه شلوغ است، خوب نمیتوانی دور و برت را نگاه کنی ،فقط چند میز ،اجاق گاز و یک یخچال دیواری بزرگ را زیر چشمی میبینی و چند نفر را که از این گوشه به آن گوشه میدوند.روزنامه را که توی دستت مچاله شده توی کیف فرو میکنی و روبروی زن می ایستی.دست هایش را در لگن بزرگی فروکرده و گوشت ها را چنگ میزند.کف دست اش را روی گوشت ها مشت میکند و فشار میدهد و از آنطرف ذرات گوشت از بین انگشتهایش بیرون میریزند ،دست هایش ماشین وار و سریع باز و بسته میشوند و گوشت ها مثل کرم های کوچک هر دفعه از لای انگشت هایش وول میخورند و بیرون می آیند. چشمتت را روی گل های زرد و قهوی ای سفره ی کنار لگن میچرخانی.

: خوب قبل تر این کار کردی؟

دستش را که بیرون میآورد، چند تکه کوچک قرمز که به النگو هایش چسبیده اند تا ساعدش بالا میآیند .

آخر هفته ها کار میکنی؟اجازه کار داری؟ ذره ای گوشت را بین انگشت هاییش فشار میدهد.

:فاروق جان این پیازش اندک است... رویش را برمیگراند و با مردی که پشت به تو روی همان میز، گوشتها را به سیخ کباب میچسباند حرف میزند.گردنش پهن است و کوتاه ، انگار که سرش را یکراست به پشتش وصل کرده باشند، ماهیچیه های پشتش آنقدر بزرگ شده اند که پشت را کمی قوز و خمیده کرده اند. دستش را که ازچربی برق میزند جلو میآورد و تکه ای از گوشت را به دهانش میگذارد.سرت را برمیگردانی و سعی میکنی گل برگ های قهوه ای سفره را بشماری1...2...3، لایه ی چربی ا از سر انگشت هایت تا سقف دهانت و از آن طرف تا ریه هایت را پوشانده.آب دهانت را قورت میدهی و به در نصفه نگاه میکنی.

: بسشه

فاروق سرش را از ته تراشیده . شلوارک سبزی پوشیده و یک زیر پیراهنی سفید و نازک که از چند جا لکه های زرد بزرگی رویش شکوفه زده اند. زیر چشمی نگاهت میکند و به زبان دیگری چیزی به زن می گوید ، زبانشان را نمیفهمی ...سرت را پایین میاندازی که نگاهشان نکرده باشی.کف زمین را نمیدانی با موزاییک چه رنگی پوشانده بوده اند ،شاید اولش خاکستری بوده یا خاکی...به هر حال حالا بیشتر به زردی میزند. پایت را از روی یک لک پت و پهن زرد میگذاری و سر میدهی...فاروق مدام یک جمله را بلند بلند تکرار میکند و زن سرش را بالا می اندازد،حس میکنی سنگینی نگاه هر دوشان روی پشتت افتاده،دوباره پشتت را صاف میکنی .

:دختر جان اسمت چی هست؟مرد چیزی میگوید... پسر جوانی جلویت خم میشود و جعبه ای گوجه از زیر میز بیرون میکشد ،شلوارش از چند جا سوراخ است،چند تار ریش اش هم که از کنار صورتش بیرون زده. تا میایی سرت را برگردانی و نگاهش نکنی ،کمرش را راست کرده و روبرویت ایستاده ریش اش تنک است و مثل یک مثلث از چانه اش بیرون زده است. ،لبهایش را برایت کجکی باز میکند ،یک دندان نیش ندارد و یکی از دندان های پیش اش کاملا قهوه ای است. فکر میکنی تو هم باید لبخند بزنی...

: خوب اگه امروز کار نداری،از 12 شروع کن،مرد کچل دوباره چند بار یک جمله کوتاه را تکرار کرد....به همان زبانی که نمیفهمی....

: به مچت نگاه میکنی و بعد به در نصفه...

:خوب پس به سلامت .فردا 12 اینجا باش. آستین بلوزت را روی مچ دستت پایین میکشی و دستت را روی جای خالی ساعت میگذاری.

کیف را روی شانه ات جابه جا میکنی و چانه ات را بالا میگیری...فاروق صدایت میکند،نزدیک در نصفه رسیده ای...خانم ...خانم

از جلو لکه های زرد زیر پیراهنش بزرگ تر و پر رنگ ترند.

:شوهر که داری؟ نمیدانی سرت را در جهت درست تکان داده ای یا نه!

:ببین خانم...ما اینجا مشتری عرب داریم،مردم غیرت دارن...از فردا اینطوری لباس نمیپوشی،با مشتری ها لاس نمیزنی...پشتت را صاف میکنی و یک قدم دیگر به طرف در بر میداری.

: خانم ....فکر میکنی یک قدم دیگر به در رسیده ای...خانم...بر میگردی. دستش را بالا آروده . کنار ناخن هایش جرم صورتی-قرمز رنگی جمع شده....خانم

:از ساعت 11.30 کار گارگرها شروع میشه، تا میزها و کف رو تمیز کنی 12 شده.

حتی فرصت نمیشود بپرسی که مگر کجای لباست بد بوده؟ ....که کف یعنی کجا؟ ...که دست هایش را باید چند بار بشویید ؟ که چرا اینقدر ساق پاهایش نازک و پشمالوست؟

دختر ابرو کمانی کنار یکی از میزها ایستاده و سماق دان ها را تمیز میکند. زیر میز هم خالد تپه ماهورهایش را رنگ رنگ چیده و با ماشین از بینشان رد میشود.

در شیشه ای را که بستی ،صدای زنگوله ی بالای در دیگر نمی آمد، کیفت از روی شانه هایت سر خورده بود و به سر شانه ات آویزان شده بود. روی صندلی ایستگاه نشستی ... چانه ات چنان به گردنت چسبیده بود و خودت را نشانه رفته بود که اتوبوس را ندیدی که از جلویت رد شد و آدمها را که سوار شدند و پیاده شدند. روی صندلی ایستگاه نشستی و نشستی.......