۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

...



مثل روح های سرگردان فیلم ها شده ام،از همانهایی که باور نمیکنند مرده اند و دیگر نیستند ،از همانهایی که دائم جلوی راه خانواده و دوستان و آشنایانشان را میگیرند و میخواهند حالیشان کنند که هستند و کنارشان ایستاده اند، از همانهایی که ...دستشان از دنیا کوتاه است. باورش سخت است اما چه بخواهی چه نخواهی بعد مسافت یعنی ندیدن و ندیدن یعنی کم رنگ شدن و کم رنگ شدن یعنی فراموشی...اصلا هم به جفای روزگار نامرد و دنیای دون و رفیقان نارفیق و ... اینها هم ربطی ندارد،زندگی است دیگر...وقتی که از یک اشتراک بزرگ آن یعنی مکان محرومی،دیگر مگر چقدر میشود تلاش کرد و زور زد که رابطه ها مثل قدیم حفظ شود و باقی بماند،وقتی صبح ات شب و نصفه شب دیگران میشود و تاریخ روزت ششصد سال و اندی تفاوت میکند چطور میتوانی انتظار داشته باشی که روزگار میانتان فاصله نیندازد و کاسه و کوزه تان را سوا نکند.

باید عادت کرد و صبر....باید چشمت را بدوزی روبرویت و به آینده روشن و زندگی امن و حقوق شهروندی و بشرات فکر کنی که قبلا نمی گرفتی و حالا قول داده اند که بریزند به حسابت،باید گوشه ای از این خانه بزرگ و دراندشت را پیدا کنی و بنشینی لذت ببری از این همه زیبایی و امکانات و زرق و برق ، باید مثل مهمان های پرمدعا پا بندازی روی پا و کنگرت بخوری و لنگرت را در خانه ی خودت!! بندازی . حالا اینکه من در اتاق غریبه خوابم نمیبرد و بالشت خودم باید زیر سرم باشد و اینها...دیگر مشکل تو است.باید به دهکده جهانی و زندگی بدون مرز و ...عادت کنی،دوست و آشنا و عاطفه و عشق ها را هم بگذاری به امید تقدیر که شاید "خدا !خواست !و آمدند! پیش ما"!!! و این یعنی آرزوی خوب...

اما میدانی نمیشود،نمیشود خطر کرد و همه دار و ندار و اندوخته تمام عمر را گذاشت به امید تقدیر و صبر و عادت. آن هم اینجا.اینجا که هر روز صبح که از خواب بیدار میشوم احساس میکنم از لیوان آب نیمه پری بالای سر یک پیرمرد و پیرزن بیرون آمده ام و پیرمرد خواب و بیدار دست میکند و اشتباهی میگذاردم توی دهانش ... جا نمی افتم در این دهان و خانه ی لعنتی.یک عطسه یا یک سرفه کافیست برای پرت شدنم کف آسفالت خیابان یا کاسه توالت...انگار همان هوای کثیف، همان دخترکان رنگ کرده ،همان چشمان هیز و همان بوق های بی امان و همان خانه های زشت و بدقواره که مثل سوزنی در چشم و خاری در گلو بودند ،نگه ام میداشته اند. کار دنیاست دیگر،باید میخ از گوشت استخوانت بگذرد تا به صلیب نگه ات دارد ! نمیدانم. اینجا همه چیز مثل فیلم ها و داستان های بچه گی هایمان است،چشمهای آبی،موهای طلایی،خانه های شیروانی دار رنگی،باغچه هایی پر از لاله و سنبل و بچه هایی به غایت شاد...و تو مثل لکه های ننگ و ناهمرنگ وصله این میان ایستاده ای که چه؟که یادت بماند که آن همه رویای شیرین کودکی ،برای خیلی ها رویا نبوده و ..... تنها کاری که از دستت بر می آید این است که وقت مسواک زدن شیر آبشان را تا آخر باز بگذاری

نمیشود به امید خدا بود، وقتی نمیدانی باید به هم سایه ات سلام کنی یا نه! وقتی نمیدانی به راننده بگویی آقا راننده نگه دار!حاج آقا..آقا...جناب...وقتی از ظاهر آدمها هیچ چیز نمیفهمی ! . وقتی زبانت "کارت را راه می اندازت" اما احساست را نه! وقتی صدای خودت را نمیشناسی با این زبان غریبه!وقتی نمیتوانی با کلمات بازی کنی!وقتی نمیتوانی با کلمات احساس کنی!وقتی نمیتوانی.....همه و همه ی این "وقتی ها" و "نتوانستن"ها یعنی نمیشود به امید خدا بود .یعنی اینکه اگر خطر کنی و بگذری از آنچه داشتی ،خودت گم میشوی و بی صاحاب میمانی وسط این همه کلمه و عبارت و زبان بی پایه . یعنی خودت هم خودت را فراموش میکنی میان این همه کلامی که نمیفهمی از کجا آمده و چه احساسی را بار کرده و چرا تو مثل طوطی تکرارش میکنی...

حالا با این دست از دنیا کوتاه چه میشود کرد که من را یادتان نرود و دوستم باشید و دوستم داشته باشید؟که وقتی دوباره دیدمتان نگوییم "دیگه چه خبر" ! شما هم نگویید"سلامتی تو دیگه چه خبر" و این بشود آخر داستان رفاقتمان؟ که به خودم وانمانم ؟تنها میماند همین پنجره جادویی و همین صندوق های الکترونیکی! که میشود راه رساندن این همه غم و تنهایی . اما آدم عاقل که غمش را مثل سوغات همه جا نمی فرستند ،خنچه نیست که بگذرامش روی طبق و دور سرم هفت شهر بچرخانم که چه؟.دلم برایتان تنگ شده! مگر میشود هر روز نالید و لابه کرد،مگر خودتان دردسر و بدبختی کم دارید که من هم بیایم هر روز و برایتان والزاریات بخوانم که زبانم را نمی فهمند و زبانشان را حس نمی کنم. اصلا مگر آدم نالان دوست داشتنی است؟اصلا مگر چقدر میشود ناله کرد؟هر وقت که چراغ روشنتان را از پشت همین مربع جادویی میبنم ،میشوید وسواس خناس من که سلام کن!که ناله کن!که بگو چرا یادم نمی کنید!که بگو دلت گرفته!که بگو غصه داری! که امروز خیلی حالت بد است!که بگو...بگو بگو.اما به تلاش طاقت فرسا! باور بفرمایید طاقت فرسا! جان میکنم که آویزان و ترحم برانگیز وبیچاره نباشم . که نشوم مرغ نق نق و سوهان بزنم روح های صیقلی اتان را.که محترم باشم ودوست داشتنی .هر روز به این فکر میکنم که چه داستانی برایتان بگویم و چه شعبده ای بسازم و خرگوشی از کلاه نمدی وکوچک و کم بضاعتم دربیاورم که گاهی نگاهم کنید و یادتان نرود که هستم

از پشت همین مستطیل10 اینچ تمام تلاشم را میکنم که دیده شوم و ببینم،که به شیشه ی کامپیوتر تک تک آدمهای زندگی ام پنجه بسایم و بگویم ،هااااای من هستم،من زنده ام،من ... من را یادتان نرود،.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

درد بی دردی(2)


اما پرجمعیت ترین گروهی که دچار بیماری"سندروم لگد خوشی زیر دل خوردگی"هستند ،همانا دسته سوم میباشد،اهالی این دسته بر خلاف دسته جات قبلی ،هیچ وقت موفق به پیدا کردن دلیل به خصوصی برای ناخوشی خود نمیشوند و سعی میکنند از وقایع پیش پا افتاده روزمره چراهای بزرگ و دردناکی بسازند و درد زیر شکمشان را به آن ربط دهند،از جمله چراهایی که این جماعت" بیمار"برای خود دست و پا میکنند ،میتوان به :چرا بهم سلام نکردن؟ ،چرا منو دعوت نکردن؟ چرا از من خوشگل ترن؟چرا هیشکی منو دوست نداره!،چرا امروز دلم گرفته؟ چرا گل های گلدونم خشک شده؟ چرا من هیچ کاریم مثل آدم نیست؟،چرا من اینجا به دنیا اومدم؟چرا هیشکی حرف منو نمیفهمه؟ چرا زندگی اینقد سخته؟......اشاره کرد.

البته واضح و مبرهن است که این سوالات قابلیت تعویض با سوالات دیگر از جنس"نکنه" را دارا هستند و صدالبته که تناقض مفاهیم دو دسته سوالات کاملا طبیعی است: نکنه دلشون برام میسوزه؟نکنه به نظرشون خیلی احمقم؟نکنه خیلی الکی خوش شدم؟نکنه دارم عمرمو تلف میکنم؟....

و بدین ترتیب روزهای زندگی با شکنجه ای الی الابد شاید روزی به پایان برسد....

برای منور شدن اذهان عموم و آشنایی بیشتر با حال و هوای این عزیزان،در پست بعدی" دل گویه های یک بیمار بی درد"تقدیم حضور خواهد شد.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

درد بی دردی


دنیا مزرعه آخرت است و به همین دلیل!همه ی ابنای بشر در زندگی خود رنج میکشند،مشکلات زندگی گریبان همه را در هر سن و سالی میگیرد و موجبات زحمت و ناراحتی آنها را فراهم میکند..

از گرسنگی و مریضی و بی خانمانی بگیر تا چاقی ران و بدحالتی مو و لباس بی مارک و از آنطرف شوهر چیز خور شده و بخت طلسم شده وچاکرای گرفته ...اما کسانی هم هستند که هیچ کدام این دردها را ندارند یا اگر هم دارند خیلی آزارشان نمیدهد، دردشان ضربه ایست که خوشی به زیر دلشان زده و جایش درد میکند بدجور!

بعضی هاشان مثل موش کورند،از این گوشه به آن گوشه میدوند و به هر چیزی لوس و بی نمکی از تنه درخت گرفته تا گربه دم بریده و گل پلاسیده چنان نگاه میکنند و حظ میبرند که هر کس که نداند،هوا ورش میدارد که لابد باغ دلگشا پیش چشمشان گذاشته اند .

سرشان را به هر سوراخی فرو میکنند. با دوربینشان از هر خرابه و سنگ قبر و خط خطی روی دیواری عکس میگیرند،میروند موزه و پول بی زبان میریزند تو جوب! که چه؟ آفتابه سلفچه آن شاه وزوزک را ببینند یا از لیف و قدیفه ی این خاتون بانو عکس بردارند جمعه ها دست زن بچه را میگیرند و میبرند کوه که آشغال جمع کنند و به چی چی زیست کمک کنند،هر روز برای لایه سوراخ آسمان و گلخانه شدن زمین و آب گرفتن فلان خرابه و خشک شدن بهمان رودخانه غصه میخورند و عذاب میکشند، حالا اگر بپرسی که چه؟نان نداری یا آب ؟نمیفهد ....خوشی چنان لگد قرص و قایمی به زیر دلش زده که حالا حالا باید دور خودش بچرخد که بفهمد از کجا خورده...

دسته دیگرشان بامزه ترند، بیشتر جلوی دکه های روزنامه و کتاب فروشی ها پلاسند. مجله های بی عکس و سیاه و سفید روی پیشخوان روزنامه فروشی ها را همین ها میخرند..

لابد شما هم دیده ایدشان!؟ نه؟

اگر دیدید کسی جلوی ویترین کتاب فروشی ایستاده و این پا و آن پا میکند و کیف پولش را وارسی میکند احتمالا از همین گونه است ، اما اگر دید کسی جلوی بساط یک دست دوم فروش ایستاده و سر قیمت کتاب های آش لاشی که به لعنت خدا که هیچ ،به لعنت امامزاده هم نمی ارزد ،چانه میزند،شک نکنید!! خودش است. اینها همیشه یک کتاب دنبال خودشان میکشند و هر جا که کسی محلشان نگذاشت ،لای کتاب را باز میکنند و به مورچه های ردیف شده ی لای کاغذ ها خیره میشوند ،گاهی هم سرشان را بالا میاورند و به قول خودشان به "افق های دور" یا همان سه کنج دیوار زل میزنند و آه بلندی میکشند و بعد دوباره چشمشان میدود دنبال صف مورچه های سیاه. در ظاهر کم حرفند اما اشتباه نکنید،هیچوقت گول لبخند محو و چشمهای غمگینشان را نخورید،کافیست دهانشان را باز کنند تا سیل کلمات و عبارات و نکات ارزنده شان_ که به خیال خودشان غیر مستقیم دارند به خوردتان میدهند_ به سویتان سرازیر شود.لغلغه زبانشان فرهنگ و هنر و ....است. دائم میخواهند کتاب به خوردتان بدهند و سرتان را به آخور خودشان بند کنند، دائم غم بی فرهنگی بزرگترها و بی سوادی بچه ها را میخورند، برای شاعر و نویسنده هفت کفن پوسانده ،چنان یقه ای میدرانند و گلویی پاره میکنند که آدم هوا برش میدارد"باشد که او پدر بود و تو ندانیا".

از غصه آن کتاب چاپ نشده و این شعر فراموش شده ،نانشان از گلو پایین نمیرود. و از خبر بسته شدن یک روزنامه چند برگی تا صبح خواب به چشمشان نمی آید.چرا؟؟ ...دست خودشان نیست، نمی فهمند که خوشی چه بلایی سرشان آورده و چه کلاهی سرشان گذاشته .

۱۳۸۹ اردیبهشت ۴, شنبه


نمردم هنوز،زودی میام و دوباره به نوبه خودم کلمات رو ردیف میکنم